هی خانم یواش یواش

نتایج جستجو برای عبارت :

هی خانم یواش یواش

ندیدی هي صدات زدم برگرد
نباش با این من ِ دیونه بازم سرد
شنیدی و يواش يواش رفتی
نشسته ام به یاد تو با درد
....
خدا کنه به هر کجا هستی
بگن به عطر عاشقی مستی
اگرچه بی اثر شده حرفام
اگرچه قلب ما رو بشکستی
...
برو گلم خدا به همراته
دعای من همیشه باهاته
قشنگ ترین مناره ی احساس
به موی تو قسم که چشماته
...
من آرزوم همینه پیدا شه
یکی که توی قلب تو جاشه
اگر چه لایقت زمینی نیست
خدا کنه که لایقی باشه
...
تقاص اشتباهمو دادم
شکستم و نبودی همزادم
صدای من گ و میرم
ک
ندیدی هي صدات زدم برگرد
نرو.. بمون کنار من... نامرد
شنیدی و يواش يواش رفتی
نشسته ام به یاد تو با درد
....
خدا کنه به هر کجا هستی
بگن به عطر عاشقی مستی
اگرچه بی اثر شده حرفام
اگرچه قلب ما رو بشکستی
...
برو گلم خدا به همراته
دعای من همیشه باهاته
قشنگ ترین مناره ی احساس
به موی تو قسم که چشماته
...
من آرزوم همینه پیدا شه
یکی که توی قلب تو جاشه
اگر چه لایقت زمینی نیست
خدا کنه که لایقی باشه
...
تقاص اشتباهمو دادم
شکستم و نبودی همزادم
صدای من گ و میرم
که نشن
یکی از خوبی های میانه های نخستین ماه بهار هم يواش بودن همه چیز است. آدم های کرخت بعد از تعطیلاتش، رنگ های گویی تازه پوست کنده شده اش، هوای سردرگم تند و آرامش و آفتاب کم رمق و رایحه های دور و نزدیکش. همه چیز گویا آهستگی قبل از شروعی دوباره اند. همه چیز گویا حس هایی تازه متولد شده اند.
چنتا قانون هست تو زندگی من حداقل همیشه ی خدا نمی دونم براچی درسته ، همیشه باید یه جا کار تو این زندگی لعنتی من لنگ بزنه . براچی آخه نمی دونم..... هر وقت تاکید می کنم هر وقت حالم خوبه همه چی بر وفق مراده دو روز بعدش شده از آسمون بلای آسمونی نازل بشه ، میشه که گند بزنه تو حال خوبم :))) فک کنم دیگه يواش يواش به این وضعیت باید عادت کنم :)))))))))))))))))))))))))))) ممنونم ازت که سه روزمو ساختی و فک کنم دو هفته پیشرو رو خراب کرده واقعا ممنونم.
داشت يواش يواش اینجا رو یادم می رفت هي میخواستم بیام یه چیزی بنویسم ولی غالبا حوصلش رو نداشتمآخرین خواستگاری هم ناتموم موند خیلی دردناک تر از بقیه ... انقدری تلخ که الان حتی توانایی بازگو کردنش رو ندارمولی از من میشنوید - البته اگه هنوز کسی هست که بشنوه (پ ن ) - همه ی معیارهایی که در ازدواج برای طرف مقابل دارید رو یه پله شیفت بدید اولین معیار رو بذارید "عقل" بی برو برگرد مهم ترین معیاره ... با آدم عاقل همیشه میشه زندگی کرد ...پ ن : دوست عزیزی به اسم س
یک ساز کمانچه است. ممتد نواخته می‌شود. غم را يواش يواش بزک می‌کند و ملاقه ملاقه می‌ریزد توی دلت. دلت هری می‌ریزد پایین اما‌ حالت را بد نمی‌کند. به قول فاطمه آخرش هم شبیه گفتن « ما را شکار کرد و‌ بیفکند و برنداشت» تمام می‌شود... القصه شش دور، دور زدم‌ توی مخاطبین گوشی‌ام. هي هم زدم. هي دنبال کسی گشتم که این موسیقی را برایش بفرستم. کسی که بعد از شنیدنش بدانم و‌ مطمئن باشم جگرش آتش می‌گیرد اما از شدت درد لذت‌بخشش چشمانش را روی هم‌ فشار می‌ده
سلام با عرض پوزش از این وقفه ی طولانی که نبودم. البته میومدم هر از گاهي سر میزدم...
یه مدتیه به شدت مشغول روی یک پروژه ای هستم.. ممکنه یکم هم طول بکشه. ولی ان شاءالله وقتی تموم شد، حتماً بر میگردم. از اینکه در این مدت به یادم بودید و به خونه ی خودتون سر زدین ممنونم...❤
شاید تا یه مدت مطلب نذارم ولی سعی میکنم اینجا باشم و کتابخونه رو هم يواش يواش بروز کنم...
"برمیگردم ^_^"
coming soon ... :)
SH_
به نام خدا
از پارک اومده بودیم و اونها خوابشون رو کرده بودن و من نه.
اذان مغرب رو می شنیدم اما جون نداشتم از جام بلند بشم. يواش يواش يواش از حالت عمودی به حالت افقی روی مبل ولو شدم و خوابم برد. بین خواب و بیداری سردم شد. پتو خواستم. و نصفه و نیمه گرم شدم. 
پتوی کوچولوش رو از روی تختش آورده بود و روم انداخته بود.

البته به فاصله کمی دوباره سردم شد.
پتو رو برد انداخت روی "سارا" که پسره ولی اینطوری صداش می کنه.
چگونه زن ها ناخواسته خیانت میکنند؟
قبح گناه
چگونه ن ناخواسته خیانت می کنند؟
آدم ها اول شروع می کنند با یکی حرف زدن بعد احساس خوبی بهشون دست میده از اینکه با این آدم دارم حرف میزنم احساس خوبی دارم ولی از اینکه با شوهرم دارم حرف میزنم احساس خوبی ندارم!
این جذبش میکنه به اون یکیه هي به مرور میرند جلو و خیلی از خانم ها میگن مگه ما چکار میکنیم؟ فقط داریم حرف میزنیم
آسیبه !
خانمه شروع میکنه حرف زدن 
یه روز اون میگه بیا باهم بریم بیرون !
خانمه بعد ب
چگونه زن ها ناخواسته خیانت میکنند؟
قبح گناه
چگونه ن ناخواسته خیانت می کنند؟
آدم ها اول شروع می کنند با یکی حرف زدن بعد احساس خوبی بهشون دست میده از اینکه با این آدم دارم حرف میزنم احساس خوبی دارم ولی از اینکه با شوهرم دارم حرف میزنم احساس خوبی ندارم!
این جذبش میکنه به اون یکیه هي به مرور میرند جلو و خیلی از خانم ها میگن مگه ما چکار میکنیم؟ فقط داریم حرف میزنیم
آسیبه !
خانمه شروع میکنه حرف زدن 
یه روز اون میگه بیا باهم بریم بیرون !
خانمه بعد ب
اگه بگم دیروز به خودکشی فکر می کردم بی راه نگفتم .
مگه داریم این همه خبر بد؟
آدم يواش يواش به وجود خدا شک می بره! آخه چطور ممکنه. هم خبرهای بد خصوصی هم خبرهای بد عمومی ..
یا خدا نیست ..
یا خدا انسان رو به حال خودش رها کرده که بهش نشون بده که بیا دیدی نتونستی خودت دنیای خودتو اداره کنی؟
مث یه بچه کوچیک که نمی تونه گوه خودش رو جمع و جور کنه و اگر بزرگتری نباشه توی گوه خودش می مونه تا زخم شه و عفونت کنه و آخر توی گه خودش دست و پا ن بمیره!
خیلی تفکر عجیب
۱۳۹۵/۰۵/۱۱| بیانات در دیدار اقشار مختلف مردم برجام و این مذاکرات هسته‌ای، برای ما یک نمونه خواهد بود... در ظاهر وعده میدهند، با زبان چرب و نرم حرف میزنند امّا در عمل توطئه میکنند، تخریب میکنند، مانع از پیشرفت کارها میشوند؛ این شد آمریکا؛ این شد تجربه. ۱۳۹۵/۰۵/۱۱| بیانات در دیدار اقشار مختلف مردم شش ماه هم از امضای برجام میگذرد، هيچ تأثیر محسوس و ملموسی هم در وضع معیشت مردم به وجود نیامده است؛ [درحالی‌که] خب، برجام اصلاً برای برداشتن تحریمها
۱۳۹۵/۰۵/۱۱| بیانات در دیدار اقشار مختلف مردم برجام و این مذاکرات هسته‌ای، برای ما یک نمونه خواهد بود... در ظاهر وعده میدهند، با زبان چرب و نرم حرف میزنند امّا در عمل توطئه میکنند، تخریب میکنند، مانع از پیشرفت کارها میشوند؛ این شد آمریکا؛ این شد تجربه. ۱۳۹۵/۰۵/۱۱| بیانات در دیدار اقشار مختلف مردم شش ماه هم از امضای برجام میگذرد، هيچ تأثیر محسوس و ملموسی هم در وضع معیشت مردم به وجود نیامده است؛ [درحالی‌که] خب، برجام اصلاً برای برداشتن تحریمها
سلام
سال نو همگی با تاخیر مبارک.
امیدوارم اونقدر امسال براتون خوب و قشنگ باشه که هروقت خواستید از موفقیتاتون تعریف کنید بگید همه چیز از سال 97 شروع شد.
تعطیلات ما 2 روز تهران 3 روز اصفهان و مابقی در منزل سپری شد.
امروز اولین روز کاریه و خدایی خیلی ستمه یه دفعه از 13 بدر وارد 14 بشی خب آدم شوک میشه.
به نظرم از روز 14 تا اول اردیبهشت باید یه جوری مسئولین برنامه ریزی کنن که بدنمون به بیدارشدن و اومدن بیرون عادت کنه. مثلا از 12 تا تا ساعت کار رو شروع کنن یو
به نام خدا
ترازوی آشپزخانه، جز برای قنادی و مربا درست کردن، به درد دیگه ایم نمی خورد. الآن ولی خوب شد. از جعبه درش آوردم و گذاشتمش رو کابینت. وزن هرچی می خورم رو ثبت می کنم. اپلیکیشن قدم شمار رو هم فعال کنم دیگه عالی می شه.
اتفاق اولیه کار با "کرفس" اینه که یکمی همش گشنمه. که این برام اصلاً اتفاق جدیدی نیست. چون من کلاً سه وعده غذا می خوردم و فقط وقت نهار سیر می شدم و مابقی زمانها، بیش از اندازه نمی خوردم تا سیر بشم. (مثلاً  غذا  که خوردم و سیر نشدم.
التماس دعا میگیم به اون کسایی که يواش يواش دارن ساکشونو جمع میکنن تا پیاده برن دست بوس آقاسلام عاشقالتماس دعا، ما رو هم فراموش نکنید...یه زمانی کسی میرفت کربلا خیلی تو چشم بودولی الان کسایی که جاموندن بیشتر تو چشمنیا اباعبدالله(علیه السلام)....پایم که جامانده....دلم را میفرستم به زیارت ارباب...انگار که قسمت نیست....چشمانم کربلایی شوند....امسال هم دلم راهي کربلا میشود....درآن زمین که پناه تمام عالم بودفقط برای من روسیاه جا کم بود؟؟؟هان ای کسانیکه
دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست
این چندمین شب است که خوابم نبرده است ؟
رویای تو ، مقابل من ؛ گیج و خط خطی
در جیغ جیغ گردش خفاش های پست
رویای «من» مقابل «تو» ، تو که نیستی
دکتر بلند شد و مرا روی تخت بست
دارم يواش يواش که از هوش می ... روم
پیچیده توی جمجمه ام هي صدای دست
هي دست دست می کنی و من که مرده ام
آن کس که نیست ، خسته شده از هر آنچه هست
من از ...کمک! همیشه ...کمک ! .... خسته تر .... کمک
مادر يواش آمد و پهلوی من نشست
« با احتیاط حمل شود چون شکستنی است »
یکه
بنده خیلی خوش خوابم و دیشبم خیلی شیک زود خوابیدم که نزدیکای چهار با صدای
مامانیم که می گفت : یاسمین در حیاط بازعه |: محکم با دو دستم زدم به صورتم 
و پریدم از خواب ، هيچی دیگه سکته کردم وقتی درو چارتاق باز دیدم و هر دو يواش 
يواش و ترسون ترسون رفتیم داخل حیاط و در و بستیم اومدیم بخوابیم از تو زیرزمین
صدای تلق تلوق اومد ( فکر کردم شش ساعت در باز باشه چه اتفاقی ممکنه بیافته )
مامانیم و با ترس بلند کردم و مجبورش کردم زنگ بزنه داییم بیاد از طبقه ی بالا
✔️ما دبستان که می‌رفتیم، یک دبستانی بود که برنامه‌هایش با برنامه‌های متعارف در آموزش و پرورش فرق داشت.
✔️در آنجا به ما #گلستان درس می‌دادند. بعضی از عبارات و اشعار گلستان را بنده از آن‌وقت به یاد دارم.
✔️آن‌وقت که ما گلستان را می‌خواندیم، معنایش را نمی‌فهمیدیم؛ بعدها يواش يواش در طول زمان، معنای آن اشعار و آن جملات را فهمیدیم.
✔️این خوب است. انسان یک چیزهائی را ممکن است درست نفهمد، لکن این محفوظات برای فعالیت ذهن زمینه درست می‌کند.
✔️ما دبستان که می‌رفتیم، یک دبستانی بود که برنامه‌هایش با برنامه‌های متعارف در آموزش و پرورش فرق داشت.
✔️در آنجا به ما #گلستان درس می‌دادند. بعضی از عبارات و اشعار گلستان را بنده از آن‌وقت به یاد دارم.
✔️آن‌وقت که ما گلستان را می‌خواندیم، معنایش را نمی‌فهمیدیم؛ بعدها يواش يواش در طول زمان، معنای آن اشعار و آن جملات را فهمیدیم.
✔️این خوب است. انسان یک چیزهائی را ممکن است درست نفهمد، لکن این محفوظات برای فعالیت ذهن زمینه درست می‌کند.
به نام خدا
امروز که رفتم باشگاه، یه خانمی توجهم رو جلب کرد. بعد دیدم مربی نیومده و ایشون جای مربی مون هستن. تیپش شبیه مربی مون که خیلی حرفه ای هست نبود، و قامت کوتاه ولی هيکل آه.
ازونجایی که مردم عقلشون به چشمشونه، خیلی تحویلش نگرفتیم. دو ردیف اول مقابلش خالی بود. جایی که برای مربی خودمون، غلغله است.
شروع کرد و توضیح داد و يواش يواش يواش کلاس رو دست گرفت و همینطوری که حرکات رو انجام می دادیم دو ردیف جلو پر شد و کلاس گرم و فعال شد.
مربی خودمون حرکا
ان لم تکن حلیما فتحلم.اگر صبور نیستی خودت رو به صبوری بزن، يواش يواش صبور میشی
اگه غم مردم رو نمی خوری ، وانمود کن برات مهمه و بهشون گوش بده، غمشون برات مهم میشه
اکه بنده نیستی ، نماز بخون، سجده کن ، خودتو بزن به بندگی، بنده میشی
اگه کسی رو دوست داری فریادش کن. جار بزن، زیاد میشه
اگه می ترسی یه روز دوسش نداشته باشی، هرجا میشینی و پا میشی بگو دوسش داری. عاشق میشی
من ترسیدم. ترسیدم اسمم به نامش ثبت بشه، ترسیدم منو از عاشقاش بدونن و اون بابت داشتن ک
چرا وقتی که آدم تنها میشهغم و غصه ش قدِ یک دنیا میشهمیره یک گوشه ی پنهون می شینهاونجا رو مثل یه زندون می بینه
غم تنهایی اسیرت می کنهتا بخوای بجنبی پیرت می کنهغم تنهایی اسیرت می کنهتا بخوای بجنبی پیرت می کنه
وقتی که تنها میشم اشکتو چِشَم پر می زنهغم میاد يواش يواشخونه ی دل در می زنه
یاد اون شب ها می افتمزیر مهتاب بهارتوی جنگل لب چشمهمی نشستیم من و یار
غم تنهایی اسیرت می کنهتا بخوای بجنبی پیرت می کنهغم تنهایی اسیرت می کنهتا بخوای بجنبی پیرت می ک
دلی شکسته تر از نای نی لبک دارميواش، دست نزن، شیشه ام، ترک دارمچقدر وسوسه در چشم انتخاب من است!که در صداقت آیینه نیز شک دارم!!!!رفیق! بار غریبی به دوش من مانده است...که احتیاج به یک دوست، یک کمک دارمصدا زدم که "به من در قبال سکه ی زخمچه می دهيد؟" یکی گفت: من نمک دارم!!!!!من و تو هردو غریبیم و آشنای سکوتخوشم از این که غمی با تو مشترک دارم...
یه وقتایی پیش میاد که وسط شوخیو‌خنده یهو گریه ت بگیره اشکت دربیاد و يواش يواش اشک بریزی 
و بازم بگی شکر که فضا مجازیه و نمیبیننت 
یه وقتایی پیش میاد شوخی که داری تایپ میکنی فقط و فقط یه شوخی باشه ولی وقتی میخونیش از جدی بودنش بازم اشک بریزی اشکایی که وقتی زور میزنی خشک خشکن ولی تو خلوتت با خودت بدون هيچ رو در بایستی بدون خجالت و بدون تعارف راهشون و پیدا میکنن
وقتی یه کلمه سیاهو کبود یه جمله واسه امروزم کافیه هيچ سندی بر واقعی بودنش موجود نیست
از مصاعب اتوبوش بین شهری اینه که دوتا دختر بشینن صندلی پشت سرت و تا مقصد بگن و بگن و بگن.از باز کردن خصوصی ترین روابط خصوصیشون تا جزیی ترین مساعل و‌کم اهمیت ترین قضایای هر زندگی و خنده های بلند و تصنعی و اینکه فرزاد چی گفته و اون چی جواب داده بهش! بعدشم اینکه با وضعیت جاده های خراب و اتوبوس های قدیمی ، آدم که تو اتوبوس میشینه در اثر ارتعاشات و تکانهای وارده ،خود به‌خود حالت خواب بهش مستولی میشه، اینا چرا خوابشون نمیگیره ؟!! بعدترشم اینکه در ای
خانم شین به من می گوید اصلا به تو نمی آید ادای دانشمندان و فیلسوف ها را در بیاوری و من به خانم شین آدرس وبلاگم را می دهم و چند تا از نوشته هایم را. خانم شین زن زیبایی است چشمان مهربانی هم دارد. خانم شین وبلاگم را می خواند و معترض میشود چرا همه اش از روسها و اروپای شرقی می نویسم. خانم شین زن زیبایی است و صدای دلنشینی هم دارد. من به او میگویم من روسها را دوست دارم در پیشرفت ادبیات دنیا و سینمای دنیا نقش زیادی داشته اند و خانم شین می گوید خوب حالا که د
فقط کافیه عصرها ده دقیقه بخوابی ،بعد شب خوابت نبرِ
زمانی که ۶ یا ۷ سال داشتم اکثر اوقات خونه مادر بزرگ در روستا بودم 
سمت چپ ،روبروی خونه مادر بزرگ با فاصله زیاد  یه خانواده بودن یه سگ داشتن که همیشه جلو در بود .خیلی هم این حیون وحشی بود 
خیلی از اون میترسیدم 
وقتی میخواستم برم مغازه باید از روبروی خونه اونا میرفتم یااینکه، کل روستا رو باید دور میزدم .پدر بزرگم میگفت همیشه اروم برو یا اینکه خودم میبرمت 
منم که گوش شنوا نداشتم و شکمو .عاشق پفک
آره بعضی ها آنقدر کم حسن جویی کرده اند که همه نگران می شوند، می گویند نکند گفتند که این هفته آینده می خواهد عمرت تمام بشود و تو داری با همه خوب ارتباط برقرار می کنی؟
مطمئناً ما نباید این طوری باشیم و يواش يواش حسن جویی ها را زیاد می کنیم و بعد در انتها باید یاد بگیریم از همه حسن جویی بکنیم حتی کسی که وظیفه اش را درست انجام می دهد هم باید ازش حسن جویی و تعریف کنیم و بعد ببینیم چقدر این کار نتیجه بخش است.
خُب چقدر حالا باید حسن جویی کنیم؟
آیا یک بار
سالی که گذشت... 
اولش هيچ ذهنیتی از سال جدیدم نداشتم.. و نمیدونستم چطور میشه... اتفاقای خوبش اینه ک دانشگاه قبول شدم... فهمیدم خانوادم چقد پشتمن و هوامو دارن...  یه ماه خ. رم ا. با. د بودم.... با ع آشنا شدم... کلی فیلم قشنگ دیدم... دو سه تا کتاب خوندم یه روزایی اوج سیاهي و تاریکی رو دیدم و بابتش گریه کردم... افسردگی و گوشه گیریمو يواش يواش گذاشتم کنار... رابطم با خاهرم بهتر شد... عروسی اهمد بود... ازخاستگاری تا عروسی... وقتی همه مخالف بودن بابا رو راضی کردم ک ف
نگاه ناگهان تو به چشم من همین که خورد
تمام من خلاصه شد درون چشم های تو
گمان نمیکنم شوی دوباره با من آشنا
دچار جنون میکنی و میروی..
ببر مرا
ببر مرا به عالمت ، به عالم جنون خود 
به موج ها بگو کمی يواش تر بهم زنند
حوالی تو یک نفر دلی به دریا زده است
عطر تو را نفس زدم درون سینه آنقدر
که آه هم که میکشم بوی تو پخش میشود
بریز هر چه رنگ را به بوم این جهان من
که روی بوم من فقط نقش تو نقش میشود..
ببر مرا ...
#بی_مخاطب
#با_اندکی_تغییر
وروجک رو زدم، یه سیلی يواش. انقد گریه کرد که نفس‌نفس می‌زد.
لیوان آب دستش بود، یه کمش رو خورد، بعد به من نگاه کرد. گفتم "مواظب باش چپه نکنی" در حالی که تو چشمم نگاه می‌کرد لیوان رو کامل برگردوند رو فرش آشپزخونه. منم عصبانی شدم و یه سیلی زدمش. از اینکه دختر خیلی خوب و آرومی بود و چند وقته لووووس شده و هرکار دلش بخواد می‌کنه خیلی ناراحتم. در کمال بی‌رحمی از اینکه زدمش ناراحت نیستم. مامان و باباش اگر هم ناراحت شدن، چیزی نگفتن. مامان خودم داد و بید
که به درختی تکیه کرده بود،يواش يواش به سمت آن درخت رفتم ،از دور شانه های مرد تکان میخورد!!
با احساس اینکه آن مرد در حال گریه کردن است راهم را کج کردم تا خلوت یک"مرد"را بهم نزنم . هوا تاریک شده بود در حال برگشت به خانه ی زیبایمان بودم که صدای ناله ی چیزی به گوشم خورد جلوتر رفتم صدای ناله ی زنی بود که به زمین افتاده بود وقتی سر و صورت خونی اش را دیدم وحشت زده شدم بالای سرش رفتم صدایش کردم:خانم؟!خانمم؟!جوابم را نداد یعنی نتوانست زبان ،زبان بسته اش را
نصف شب رد شده ...از گریه خوابم نمیبره...یه سره گریه میکنم و گاهي گریه به هق هق تبدیل میشه همسر بلد نیست آروم کنه و اعتقادش اینه گریه پایه و اساس عقلانی نداره پس بیخود گریه میکنمو حرف بزنم...حرفم نمیاد حرفمو نمیفهمه ...
توی آشپزخونه رو صندلی میشینم اینجا بهتر توی تخته ...يواش يواش گریه میکنم...روزبه روز اوضاع حساسیتهام بدتر میشه غیرتی که داره تبدیل به یه بیماری میشه...من هم مقصر هم مقصر نیستم و کسی چیزی این حالمو تشدید کرده...
سرمو بالا نگهداشتم سمت س
بله زندگی تا ابد اولین محدویتی است که باید ازش استفاده کنیم
و دومین محدودیت هم همینه که زمان ساختن این زندگی ابدی، محدوده!
خیلی خیلی محدوده!
یه چیزی را يواش بگم ...
زمان ساختن این زندگی نسبت به همه ی اون، خیلی خیلی ناچیزه!
پس مراقب باش این زمان ناچیز را ازدستش ندی!!!
آموزش تقریب زدن با گفتن قصه خاله پیرزنقصه از اونجا شروع میشه که خاله پیرزن تصمیم می گیره که امروز بره به خونه ی دخترش که فاصله ی زیادی با خونه ی خودش داره خاله پیرزن هم به راه میوفته و يواش يواش میره و میره... تا به شماره 15 قصه ما میرسه و خسته میشه و جلوترش یعنی شماره 20 یک صندلی برای استراحت هست و باید تا اونجا بره و یک صندلی هم که ازش رد شده در شماره 10 بوده حالا شما بگین بچه ها خاله پیرزن برگرده روی صندلی که شماره 10 بود بشینه و استراحت کنه یا ادام
عکس آقای خامنه ای