هرچه زودتربهتر

نتایج جستجو برای عبارت :

هرچه زودتربهتر

نگرانم !‌ ولی چه باید کرد
عشق ، دلواپسی نمی فهمد
درد من ، خط ِ میخی است عزیز
درد من را کسی نمی فهمد !
بغض کردن میان خندیدن
تکیه دادن به کوه ِ نامرئی
خسته ام از ضوابط عُــرفی
خسته ام از روابط شــرعی
هیچ کس ،‌ هیچ کس نمی داند
به نگاهت چه عادتی دارم
هیچ فرقی نمی کند دیگر
ــ‌ اینکه با تو چه نسبتی دارم ــ
تف به هرچه اصــول ، هرچه فـُـروع
تف به هرچه ثواب ، هرچه گـــُـناه
توی تاریک خانه ی دنیا
عقل جن ّ است و عشق بسم الله !!
« چشم هایت نگاه خیسم را
مثل ِ برق
خیال‌بافی‌ات بد نیست
خیال کن که خواهی رفت
همین که رفتی و مُردم
تلاش کن که برگردی
و در کمال خونسردی
مرا به خاک بسپاری
زیاد یاوه می‌گویم
گره بزن زبانم را
زیاد از تو می‌نوشم
بگیر استکانم را
بگیر هرچه را دارم
ببخش هرچه را داری...
بگذارید هرچه پیش آید، بیاید
یا اتفاق می افتد... یا نمی افتد
اگر زندگی تان را همان طور که می خواهید به وضوح و یا جزئیات آن تجسم کنید، کاراشتباهی نکرده اید، ولی یاد تان باشد که یکی از عناصر حیاتی من قوی را به تصور خود اضافه کنید، این عنصر این است:هرچه پیش آید، خوش آید!
نگران نبودن« از آنچه پیش می آید » شما را رها می کند
اگر طوری هستید که هرچه تصور می کنید، اتفاق می افتد، نسبت به این مسئله بی تفاوت باشید. و بر عکس اگر تصورات شما هرگز اتفاق نمی افتد، ب
او می فرماد :
هرچه دیدی هیچی مگو !
من هم هرچه دیدم هیچی نمیگم ...
یعنی تو در مصائب صبور باش
و چیزی نگو، منم در خطاهایت چیزی نمیگم !
هرچه درد را آشکارتر کنی، دوا دیرتر پیدا میشود.
اگر با ادب بودی و چیزی نگفتی راه را نشانت میدهد ...
باید زبانت را کنترل کنی ولو اینکه به تو سخت بگذرد ؛ چون با بیانش مشکلاتت رو چند برابر میکنی !
صبور باش راه باز میشود ...
"حـــاج اسماعیـل دولابی"
ای نام تو بهترین سرآغاز              بی نام تو نامه کی کنم بازای کارگشای هرچه هستند          نام تو کلید هرچه بستندای واهب عقل و باعث جان           با حکم تو هست و نیست یکسانحرفی به غلط رها نکردی             یک نکته در او خطا نکردیاز قسمت بندگی و شاهی           دولت تو دهی به هرکه خواهیشک نیست در اینکه من اسیرم     کز لطف زیم ز قهر میرمیک ذره ز کیمیای اخلاص              گر بر مس من زنی شوم خاصتا غرق نشد سفینه در آب            رحمت کن و د
قدیس خوان بودم مدتی!.
هرچه بیشتر پیش میرفت
بیشتر غصه م میگرفت
که ما هرچه می کشیم
بخاطرِ ظلمِ به امامِ اولمان است
نشناختیمش آن طور که باید.
ولایت را نمیفهمیم;
چون مولایمان علی علیه السلام را بی معرفتیم!. 
ورق به ورق عمرو عاص را لعن میکردم
وبه حالِ جهالتِ آدمیان غمگین بودم!...
چقدر دورم از تو
چقدر هیچم در شناختِ ولی...
چقدر غدیر مظلوم است
وچقدر دیرمیفهمیم که هیچ نمیدانیم!...
خدا لعنت کند هرکه را ;که نگذاشت اول اماممان
امامت کند...
#برگرد _آقا
بسمه تعالی
خیلی سخته کله ترم تلاش کنی آخرش بیای امتحانا رو خراب کنی 
نمی دونم شاید این هم آزمایش باشد
شاید خیری توش باشه 
نمی دونم 
خدایا خودت کمک کن
چی فک می کردم چی شد
واقعا کم آوردم
نمی دونم شاید باید با رویاهای خودم خدا حافظی کنم

خدایا هرچه را می خواستم برای سربازی مولایم  بود
دلم می خواست سرباز با عزتی برایت باشم.
ولی یادم رفت که به ما نیازی نداری 
شاید غرورم، زمینم زده 
اما در کل شرمنده ام ....
یک زندانی در امریکا از زندان گریخت، به ایستگاه راه آهن می رود و سوار یک واگن باری می شود. درِ واگن به صورت خودکار بسته می شود و قطار به راه می افتد. او متوجه می شود که سوار فریزر قطار شده است. روی تکه کاغذی می نویسد: این مجازات رفتار های بد من است که باید منجمد شوم. وقتی قطار به ایستگاه می رسد، مامورین با جسد او روبرو می شوند، در حالی که فریزر قطار خاموش بوده است.منتظر هرچه باشیم، همان برایمان پیش می‌‌آید. ضمیر ناخودآگاه، قدرت بسیار بالایی دارد.
هرچه این شعر های لعنتی را بالا پایین میکنم بلکه غزلی، قصیده ای، بیتی، مصرعی چیزی دلم را آرام کند، هیچ نمی یابم. نمیدانم شعر ها بی اثر شده اند یا من دل مرده شده ام. به یاد دارم روزهایی را که شعر جان من بود، آرام جان من بود. 
هرچه این موسیقی های لعنتی را  بالا پایین میکنم هیچ کدام مرا لبریز نمیکند. احتمالا باید بنویسم. حرف های زیادی با خود دارم. آنقدر از خود گله دارم که میترسم با خودم حرف بزنم.
می گویند
از هر دست بدهی با همان دست پس میگیری..!!
این من را
این دل را
 مگر با دست خود به تو ندادم؟؟
چرا همان من سابق را
همان دل را
موقع رفتنت
 دوباره پس ندادی؟؟
آمدی و به تاراج دادی
هرچه نامش عشق و دل و من بود
رفتی و به یغما بردی
هرچه نامش عشق و دل و من بود....
#علی_رجبی
اینکه هرچه بگردم و نیابم، اینکه هرچه فکر کنم و نفهمم، آزارم می‌دهد. اذیتم می‌کند. تحملش را ندارم. خدایا می‌دانی که چند ماه مانده به دوساله شدن آن خواب؟ آن خوابی که اگر بگویم همه‌ی خواب‌های عمرم بی‌معنیست این‌یکی معنی‌ دارد. خدایا چرا هرچه در نشانه‌هایش بیش‌تر غرق می‌شوم، هیچ آشناییتی در آن نیست؟ لطفاً نگو که آشناییتش را در جمکران نشانم دادی و من نادیده‌اش گرفتم. این را نگو. نگو که در همین اربعین، انتظار می‌رفت. این را هم نگو. آهِ حسرت
هرچه پیش تر میروی  احساس نا مفید بودن میکنی. انگار هنوز خیلی چیز ها هست که باید کشف کنی و انجامش بدهی. یادگیری زبان جدید. نقاشی... شطرنج. رمان خوندن... موسیقی. ورزش کردن و کلی چیز دیگر...
به گذشته نگاه میکنی... وقتی که چه با علاقه درس هایت را میخواندی و بدون  دغدغه یاد میگرفتی... حال معلوم نیست ک همه چیز هایی که الان میخوانی تا چه حد ب دردت میخورد!
هیچ چیز معلوم نیست. آیا باید در چرخه  متناوب کنکوری بودن گیر کنی یا مثل یک روشنفکر  درس هایت را بخوانی و ب
#مردم_گله_مندندبین #گرانی یک قلم، ارزانمان کو؟رونق میان سفره و دکانمان کو؟با #زلزله لرزیذه هرچه جز گرانیارزانی لرزان در ایرانمان کو؟گفتند دست توست حل مشکلاتمبرجام من، پس نسخه ی درمانمان کو؟من هم شنیدم که تورم زیر ده ماندآن نرخ دارای فقط یکانمان کو؟کار از طلا و مرغ و ماهی هم گذشتهپس تخم مرغ سفره صبحانه مان کو؟چون کار قبلی هاست هرچه گندکاری ستحالا خوشی های پس از آنانمان کو؟بگذار یک گوجه برای ما بماندغیرسیاسی املت در نانمان کو؟بی بی سی آخر ی
تصمیم گ ام آلزایمر بگیرم همه ی بدی های گذشته را بریزم دور
و مهربان باشم با خودم....
از وقتی گذشته را دور ریخته ام آرامش گ ام دلم را تهی کرده ام از هرچه نفرت بوده و هست
درست است گذشته ام را ریخته ام دور ولی احساسم به آنها تغییر کرده است حالا آنها را هم دوست دارم
 حالا میتوانم بگویم دوستت دارم احساسم را هرچه هست بگویم
درست است گذشته را فراموش کرده ام ولی تو را نه
هر چه هم باشد تو خوب من خواهی ماند 
و از این به بعد با آرامشی خاطر خواهم گفت دوس
هرچه هلاک می کندهرچه بلاک می شومباز به شوق دیدنشلینک به لینک می رومتا برسم به پیچ اوصفحه ی اینستاگرامبا گل رخ نمای آنسبزه نگار شوخ و شنگهای کلاس و خوش پلانچشم نواز و خوش ویوهشتک عکس و مطلبشلاکچری تر از همهوُیس فرست و نخبه درفن بیان و دکلمهمزه پران و بذله گولایو گذار و زبده درکار کلیپ و دابس مشلایک خورش زبان زد وصحبت پیچ و فالواشخانه به خانه، کو به لفی قهوه خوردن ومارلبرو کشیدنشروح به جسم می دمدتا چه رسد به دیدنشچهره به چهره رو به رودست به
دیشب خواب عجیبی دیدم....در خواب، دختر بچه ای حدود 8 ساله به دنبالم افتاده بود و از من جدا نمی شد و هرچه سعی می کردم او را از خودم دور کنم باز هم نمی رفت، تا اینکه متوجه شدم او خانواده ای ندارد و گرسنه است. برایش غذا تهیه کردم تا سیرش کنم. اما با خوردن اولین لقمه غذا در گلویش نشست و او را به خفگی انداخت و من هرچه سعی کردم نتوانستم کاری برایش انجام دهم ... دست آخر فقط نام مبارک امام رضا ( ع ) و حضرت موسی بن جعفر ( ع )  را به زبان آوردم و از خواب پریدم ...و بی
شب ها خیلى قشنگ و زیبا با خدا سنگ تمام ترازو بگذارید و رابطه را با او اصلاح کنید. ان شاءالله خبر خوشحالى بیاورید که خدا با شما چه کرد. مى گویند شخصى مى رفت بین مردم و الکی مى گفت نمى دانید خدا با من چه کرده است ! خیلى به من خوبى کرده است. کارهایى که در حق من کرده است با هیچ کس نکرده است. خداى مهربان هم دید این بنده چاپلوسى مى کند به ملائکه گفت چیزى به او بدهید؛ بنده هاى مرا امیدوار کرده و چقدر مشترى مرا زیاد کرده است. 
هر کس محبّت داشته باشد پیش خدا
یرای هم ناشناس بودیم. تنها مشخصاتی که از هم داشتیم آدرس ایمیل بود. و تنها قرارمان این بود برای یکدیگر نامه ارسال کنیم و هرچه بخواهیم در آن بنویسیم. چون غریبه بودیم با خیال راحت می‌نوشتیم. امشب ایمیل دیگری فرستادم و با کمال تعجب دیدم که طرف آدرس ایمیل خود را حذف کرده. چون ایمیلم برگشت خورد. 
واقعا نمی‌دانم چرا؟ ناراحت شدم. علتش چه بود؟ چون توافق کرده بودیم که بنویسیم و بدون قضاوت ایمیل‌ها را بخوانیم و هرچه خواستیم بنویسیم.
خدایا، هرچه را دوست داشتم، از من گرفتی، به هرچه دل بستم، دلم را شکستی. به هر چیزی که عشق ورزیدم، آن را زائل کردی‌. هر کجا که قلبم آرامش یافت، تو مضطرب و مشوشش نمودی. هر وقت که دلم به جایی استقرار یافت، تو آواره‌‌ام کردی. هر زمان به چیزی امیدوار شدم تو امیدم را کور نمودی...تا به چیزی دل نبندم و کسی را به جای تو نپرستم و در جایی استقرار نیابم و به جای تو محبوبی و معشوقی نگیرم و جز تو به کسی دیگر و جایی دیگر و نقطه ای دیگر آرامش نیابم، فقط تو را بخوا
وجودِ هرچیز بسته به وجودِ غیرِ او‌ست. (غیر؛ و نه لزوماً ضد)
واژه‌ها هرچند بی‌ربطِ به هم، اما به هم مدیون‌اند. چون هر واژه برایِ ابرازِ وجود، خطی دورِ خودَ‌ش می‌کشد و خواه‌ناخواه با این کار، مرزِ واژه‌یِ مجاور‌ اش را هم روشن می‌کند و انگار که واژه‌ها وجودِ خود را که ابراز می‌کنند، به واژه‌هایِ دیگر هم وجود می‌بخشند. ما مثلاً واژه‌یِ آب را به رسمیت می‌شناسیم در زبان؛ چون واژه‌یِ سنگ را داریم که واژه‌یِ آب نیست.
پس در نتیجه دایره‌یِ ی
بدنیا که آمده بودم روی شانه هایم دوبال سفید و زیبا بود که میگذاشت پرواز کنم و اوج بگیرم هرچه بزرگتر میشدم بالهایم هم زیبا تر میشد اما درست در حوالی ۱۶ سالگی بالهایم شروع به سفت شدن و ریختن کرد ..هنوز که هنوز است درد عمیق شانه هایم را بخاطر دارم از شانزده سالگی به بعد بالهایم ریختند و شروع به ریشه دواندن کردم ..بزرگتر ها خوشحال بودند بالاخره هرچه که نبود من داشتم بزرگ میشدم اما من نه ‌‌...دلم تنگ بالهایم شده بود ..این ریشه دواندن حسابی اسباب درد
این روزها عشقم، دلتنگم...
دلتنگی که نه تو میفهمی اش نه من میخواهمش! 
دوست ندارم نگاهم به آینه بیفتند، دوست ندارم خاطراتمان را مثل هر روز توی ذهنم مرور کنم،باورکن!
باید همیشه خوبی هایش را گلچین کنم باید بهترینش را به خاطر بسپارم، 
مثل همیشه با خودم همین را میگویم و لبخند میزنم، بعد تمام زیبایی‌های آن روز های مان را مرور میکنم، راستش را بخواهی گلم! هرجور حساب میکنم به تمام سختی هایش می ارزد! اصلا مگر میشد بدون اینکه مزه عشق، انتظار، تنهایی، دو
هرچه فکر می کنم یادم نمی آید دلیل این که "آنتونی زیمر" را در آرشیو سینماییم دارم چیست؟ یعنی چه چیز باعث شده که روزی خیال کنم دلم می خواهد زمانی از عمرم را صرف تماشای این فیلم کنم؟ در یکی از آن لحظاتِ طلبِ هیجانِ پلیسی گمان برده ام این تو از این جور چیزها پیدا می شود و بعد وقتی فیلم به آرشیو وارد شد آن میل دیگر آن دور و اطراف پرسه نمی زده مثللا؟ ... هرچه هست از همان دقایق اولِ تماشا پیداست که روابط حسنه ای با هم برقرار نخواهیم کرد(من و فیلم) و نمی کن
مسترمرادی پستی گذاشته بود و از دنیای چشم‌ها و آدم‌های خوش‌بین نوشته بود. «چشم‌ها زندگی دارند؛ می‌فهمند؛ حرف می‌زنند؛ عاشق می‌شوند.» حرف‌هایش را که خواندم یادم آمد مدت‌هاپیش داشتم فکر می‌کردم چشم‌ها همه‌ی هستی و نیستی‌ آدمی را، در خود جا داده‌اند. در آغوش غم باشی اما لبخند بزنی، لب‌ها می‌خندند، گونه‌ها گل می‌اندازند؛ اما چشم‌ها... امان از چشم‌ها که تو را لو می‌دهند. به وقت شادی می‌درخشند؛ زمان عاشقی، معصومانه همه‌ی دوستت دارم
یاهو
میدونم که برای داشتن زندگی خوب و ارزشمند و (خوش) باید تو زمینه های مختلف تلاش کنی،
 ولی عشق در راس شون پادشاهی میکنه!
به روشنی میتونی درک کنی که "جان هر زنده دلی زنده به جانی دیگر است"
- من چنان محو سخن گفتن گرمت بودم 
که تو از هرچه که دم می زدی 
آن دم خوش بود
هیچ چیز برای والدین ناراحت‌کننده‌تر از
شنیدن صدای سرفه بچه‌ها هنگام شب نیست. این مشکل معمولا پدر و مادرها را
نگران می‌کند؛ طوری که حاضرند هر کاری انجام دهند تا هرچه زودتر سلامت
کوچولویشان را ببینند اما در واقع سرفه رفلاکس طبیعی بدن است که به دلیل
تحریک مژه‌های برونش و دستگاه تنفس، تحریک و توسط اعصاب مرکزی و تحریک
دیافراگم ایجاد می‌شود.
 توسط سرفه، مقدار زیادی ترشحات خارج می‌شود
تا راه هوایی باز شده و تنفس راحت‌تر انجام شود. سرفه بر
بطری وقتی پر است و میخواهی خالی اش کنی؛ خمش میکنی!
هرچه هم شود؛ خالی تر می شود!
اگر کاملا رو به زمین گ شود؛ سریع تر خالی می شود!
دل آدم هم همین طور است!
گاهی وقتها پر میشود از غم؛ غصه...
از حرفها و طعنه ها...
قرآن میگوید: "هرگاه دلت پر شد از غم و غصه ها...
خم شو و به خاک بیفت...!
امروز ده ها بار شکستمخرد شدمله شدم مچاله شدمصدای خرد شدنم در گلو حبس شدبارها اشک تا پشت پرده چشم ها آمد و غرور نه ام مجبور به بازگشتش کردو اکنون غرور خفته ام نیست تا بالش خیس از اشک را ببیندامروز از هر انسانیت بود بیزار شدماز تمام افاده های روشنفکر بودن از تمام کتاب خوان های بی رحماز خودماز هرچه ادعای مسلمانیهرچه داعیه اسلامی بودن این کشورداعیه فرهنگ چند هزار ساله داشتنامروز از هرچه انسانیت بود به خدای انسان ها پناه بردمو اعوذ برب الناس
به نظر من سیاست‌مداران یک مشت زخم پر از چرک
هستند. وقتی به سیاست‌مداران کشورمان نگاه می‌کنم باورم نمی‌شود
این موجودات غیرقابل‌تحمل واقعا انتخاب شده اند. پس چه می‌توانیم درباره‌ی این شکل از دموکراسی بگوییم جز این‌که نظامی است که نمی‌تواند کاری کند مردم مسئولیت دروغ‌هایشان را بپذیرند؟حامیان
این نظام ناکارآمد می‌گویند خب، موقع رای‌گیری حساب‌شان را برسید! ولی
چه‌طور می‌توانیم چنین کاری کنیم وقتی تنها رقیب انتخاباتی یک احمق بی‌
وقتی بی‌حوصله و خسته،
گوشه‌ی اتاق افتاده‌ای و ناگهان...
یک نوازنده‌ی دوره‌گرد از راه می‌رسد! :))
- پس از یک دور الهه‌ی ناز،
آنقدر شاد نواخت که نفهمیدم الههاش با دلش ساخته بود،
یا بیخیالِ غمِ جانگدازش شده و به اصطلاح امروزی‌ها، رد داده بود!! :))
هرچه که بود، خدا خیرش دهد...
این غروب را هم از سرمان گذراند! :)
می گویند با هر کس باید مثل خودش رفتار کرد!
شما گوش نکنید!
چون اگر چنین بود، از منش و شخصیت هیچکس، چیزی باقی نمی ماند..
هر کس، هرچه به سرت آورد ، فقط خودت باش 
نگذار برخورد نادرست آدمها، "اصالت و طبیعت" تو را خدشه دار کند..
اگر جواب هر جفایی، بدی بود 
که داستان زندگی، خالی از آدمهای خوب می شد...
به نام خدا
و گفت: خداوندا! هرچه از دنیا مراخواهی داد به کافران ده و هرچه از عقبی مرا خواهی داد به مومنان ده، که مرا بسنده است در دنیا یاد کرد تو و در عقبی دیدار تو.
و گفت: الهی!چگونه امتناع نمایم به سبب گناه از دعا که نمی‌بینم تو را که امتناع نمایی به سبب گناه از من عطا. اگر چه گناه می‌کنم تو همچنان عطا می‌دهی. پس من نیز اگر چه گناه می‌کنم از دعا باز نتوانم ایستاد.
و گفت: الهی!اگر من نتوانم که از گناه باز ایستم تو می‌توانی که گناهم بیامرزی.
و گفت:
هفت وادی (مرحله) در راه است که اگر از این هفت وادی بگذریم به خدمت سیمرغ می‌رسیم. اما چون کسی از این راه برنگشته است کسی نمی‌داند چند فرسنگ است.
 
وادی اول طلب، دوم عشق، سوم معرفت، چهارم استغنا، پنجم توحید، ششم حیرت و هفتمین فقر و فناست. پس از آن دیگر تلاشی لازم نیست که کشش و جاذبه او خودش تو را جلب می‌کند.
 
1- در وادی طلب صدها بلاوسختی به‌سویت می‌آید. باید تلاش بسیار کنی و از دل‌بستگی‌های مادی و ثروت و مقام و هرچه داری بگذری تا دلت از هرچه غیر
بیشتر از یک هفته از دوره کد تکاوری من در پرندک میگذرد، این سومین بار است که به خانه می ایم. دو دفعه پیش نصفه روز بود و صبح زودش باید به پادگان برمیگشتم ولی امروز که امدم جمعه هم هستم و شنبه باید به پادگان بروم.
تجربه این چندروز به قدری سخت و جالب و ازار دهنده و دوست داشتنی بود که اصلا نمیتوانم به ان کمیت بدهم چرا که هر لحظه اش به سک شکل بود ولی ان چیزی که میتوانم به قطعیت از ان بگویم این است که هیچ چیزش شبیه کارهایی که تا قبل از این کرده بودم نیست،
وقتی از بی خوابی صحبت می کنیم، اغلب به یاد تاخیر در شروع خواب می افتیم. اینکه به رختخواب می رویم اما هرچه سعی می کنیم خوابمان نمی برد و افکار مزاحم مانع شروع خوابمان می شود. اما بی خوابی انواع دیگری هم دارد.
➖انواع دیگر بی خوابی :
 1⃣ اختلال در تداوم خواب: در این نوع بی خوابی، بیمار مکررا"  از خواب بیدار می شود و بسیاری از افراد، در به خواب رفتن مجدد هم با مشکل مواجه می شوند. 
2⃣ زود بیدار شدن از خواب: به عنوان مثال فردی که بطور معمول ساعت 6  صبح ا
هر کسی، در برهه‌ای از زمان به دنبال هدفی برای ادامۀ زندگی‌اش می‌گردد و حس می‌کند که پوچی و بیهودگی، سراسر زندگی‌اش را فراگ است. حس می‌کند که محکوم به گذران سختی‌هایی شده است به جرمی که هنوز مرتکبش نشده، و یا اگر هم شده، از آن‌ها هیچ خبری ندارد. و یا نه حتی محکوم به سختی، بل به تکراری آزاردهنده، به روزمرگی‌یی تباه‌کننده. و آن لحظه است که تشنۀ حقیقت می‌شود؛ البته نه همه، و نه همیشه.
حقیقتی که هرچه برای دانستنش تشنه و تشنه‌تر می‌شوی،
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب