مهر خدا دردل من هرچه توان درتن من

نتایج جستجو برای عبارت :

مهر خدا دردل من هرچه توان درتن من

هل اتی نازل شده انسان کامل شدعلی/درفضیلت بی رقیب ومردعادل شدعلی/سفره احسان مولا تا عرش خدا/نام او برقلب احمد گشته نازل شدعلی/وصف اودر دل نگنجدچون علی بی انتهاست/هرچه خوبی دردوعالم جمع حاصل شدعلی/افتخاری حق نمایدبرعلی وخلقتش/برصفات کبریائی بائل شد علی/بهرمهدی وولایت اسوه ای کامل شده/تاقیامت حب مولا عشق دردل شدعلی/
اون اولا آدما رو بلد بودم. میدونستم هر حرفشون نشونه ی چیه؛ دردل خونشون کم شده یا دلشون میخواد یکی بهشون گوش کنه. کمک کردن بهشونو بلد بودم. بعدش یکی اومد که خوب نبود. هرکاری کردم، هر روشی که بلد بودم به کار گرفتم تا خوب شه ولی نشد. خب دلش نمیخواس خوب شه، مگه زوره!؟ من که نمیدوستم، ادامه دادم. هی بهش گفتم بس کن ناراحتیو! خوب باش دیگه! یهو خسته شد رفت. 
از اون موقع دیگه بلد نیسم مرهم باشم. نخواین ازم 
عشق راترسیم بااحساس کن/قیمت خود برتر از الماس کن/رو به درگاه خدا با بندگی/سینه ات راعاری ازوسواس کن/حب آل مصطفی دردل نت/قلب راسرشار عطریاس کن/کربلاشد مرهم اهل ولا/یاد از آن زینب وعباس کن/دردفاع از ولایت پر خروش/امتش رابرولی حساس کن/روز زیبای فرج کم کم رسد/دوراز خود دشمن خناس کن/
دروفات حضرت معصومه گریان میشویم/درعزایش حزن دردل بالان میشویم/دهم ماه ربیع الثانی ووقت غم است/ازولای حضرت اوپرز ایمان میشویم/دخترموسی بن جعفربنده خوب خداست/درحریمش میهمان ذات رحمان میشویم/زائران مرقداو شیعیان اهل بیت/دوستداربرولایت لطف واحسان میشویم/شهرقم از برکت او مرکز فیض زمین/با ظهور مهدیش از درد درمان میشویم/
امام علی(ع):جزءاین نیست که دنیاخانه گذراست وآخرت خانه پابرجا. ازاین خانه گذرابرای آن خانه پابرجاتوشه برگیریدوپرده های خودرانزدکسیکه اسراردرونی شمارامی داند، ندرید.
امام علی(ع):دوست هرگزدوست واقعی نخواهدبودمگرآنکه برادرخودرادرسه حالت حفظ کند؛ دردوران تنگدستی وگرفتاری، درزمان نبودنش وپس ازوفاتش.
امام علی(ع):بابدن وجسم خوددردنیاباشی ولی دردل وعمل درآخرت باش.
امام علی(ع):ازپسران وفرزندان آخرت باشیدوازپسران دنیانباشیدکه به راستی هرف
نگرانم !‌ ولی چه باید کرد
عشق ، دلواپسی نمی فهمد
درد من ، خط ِ میخی است عزیز
درد من را کسی نمی فهمد !
بغض کردن میان خندیدن
تکیه دادن به کوه ِ نامرئی
خسته ام از ضوابط عُــرفی
خسته ام از روابط شــرعی
هیچ کس ،‌ هیچ کس نمی داند
به نگاهت چه عادتی دارم
هیچ فرقی نمی کند دیگر
ــ‌ اینکه با تو چه نسبتی دارم ــ
تف به هرچه اصــول ، هرچه فـُـروع
تف به هرچه ثواب ، هرچه گـــُـناه
توی تاریک خانه ی دنیا
عقل جن ّ است و عشق بسم الله !!
« چشم هایت نگاه خیسم را
مثل ِ برق
از دره های ذهن من با درد سینوسی 
درون خوابگاه خاطرات سرد دیروزی
نوشتم
دیدگان را خون برانگیخت 
این زبان را دیو تنهایی بترساند 
مهر خاموشی زد عقل بر صدای و 
قصه ام ماند در سینوس و چرک کرد 
رخنه کرد دیروز در امروز و چرک کرد
داد زد خاموش در صور
جیغ شد در پرده ی گوش
 درد شد در چاله های سرد سینوس
سکوت شد در بین نت ها 
موج شد در روح دریای وجودم و 
تمام خشم دریا را برانگیخت
هرچه جَستم هرچه رفتم هرچه بی نفس دویدم
چند سال و چند ماهو چند روزی که دویدم
راه ر
امام صادق(ع):هرکه جویای ریاست باشدنابودشود.
پیامبر(ص):کسیکه ازروی فهم وشناخت عبادت نکندمانندخرآسیاست.
امام صادق(ع):دانش به آموختن نیست بلکه نوری است که دردل هرکس که خداوندتبارک وتعالی بخواهد هدایتش کندمی افتدبنابراین اگرخواهان دانش هستی نخست حقیقت عبودیت رادرجان خودت جویاشوودانش راازطریق به کاربستن آن بجوی وازخداوندفهم ودانایی بخواه تاتورافهم ودانایی دهد.
پیامبر(ص):تنهادرمحضردانشمندانی نشینیدکه شماراازپنج چیزبه پنج چیزفرا می خو
خیال‌بافی‌ات بد نیست
خیال کن که خواهی رفت
همین که رفتی و مُردم
تلاش کن که برگردی
و در کمال خونسردی
مرا به خاک بسپاری
زیاد یاوه می‌گویم
گره بزن زبانم را
زیاد از تو می‌نوشم
بگیر استکانم را
بگیر هرچه را دارم
ببخش هرچه را داری...
اعصابم ریخته بهم
هم بابت اتفاقی که امروز برام افتاد ( قضیه دردل دوستم پایین نوشتم دوست داشتید بخونید :)
هم خیلی میترسم از اینکه کنکور قبول نشم :(
امروز اولین جلسه پیلاتس رو رفتم :))
الان کاملا فلج شدم :دی
از نوک انگشت پام تا فرق سرم گ 
خیلی جذابه نه ؟ :))
+آشتی با آقای پدر:)
+احساس عشق نسبت به وبلاگم و آدمایی که آشنا شدم باهاشون :))
_ بدن درد:(
_استرس کنکــــــــــور
بگذارید هرچه پیش آید، بیاید
یا اتفاق می افتد... یا نمی افتد
اگر زندگی تان را همان طور که می خواهید به وضوح و یا جزئیات آن تجسم کنید، کاراشتباهی نکرده اید، ولی یاد تان باشد که یکی از عناصر حیاتی من قوی را به تصور خود اضافه کنید، این عنصر این است:هرچه پیش آید، خوش آید!
نگران نبودن« از آنچه پیش می آید » شما را رها می کند
اگر طوری هستید که هرچه تصور می کنید، اتفاق می افتد، نسبت به این مسئله بی تفاوت باشید. و بر عکس اگر تصورات شما هرگز اتفاق نمی افتد، ب
این و اون و تو و همه و همه که هیچ
حتی خودمـ م وقتی داغونـ م، خودمو دارم تو ذهنـ م فقط :/
هر وقت حرفی واسه گفتن نداشتـ م سکوت کردم
خودم میدونستـ م واسه چی سکوت کردم ولی اونا که نمی دونستند !
پیش خودشون فکر میکردند و میکنند که پشت سکوتـ م کلی حرف نگفته ست و سکوتـ م سرشار از ناگفته هاست و اینا و اینا ..
حالا اصن هیچ حرفی واسه گفتن نداشتـ م و ندارم و هیچ و پوچـ م هااا .. اما خُب کسی نمیدونه .. |B

خیلیشو باید داده باشی ..
که بفهمی وسط درد و دل شنیدن
کجا باید او
او می فرماد :
هرچه دیدی هیچی مگو !
من هم هرچه دیدم هیچی نمیگم ...
یعنی تو در مصائب صبور باش
و چیزی نگو، منم در خطاهایت چیزی نمیگم !
هرچه درد را آشکارتر کنی، دوا دیرتر پیدا میشود.
اگر با ادب بودی و چیزی نگفتی راه را نشانت میدهد ...
باید زبانت را کنترل کنی ولو اینکه به تو سخت بگذرد ؛ چون با بیانش مشکلاتت رو چند برابر میکنی !
صبور باش راه باز میشود ...
"حـــاج اسماعیـل دولابی"
حدودا 40 و دو سه سالش باید باشه. 
یادمه تو فامیل اون زمانها زندکیش جزو زندگیهای لوکس بود... اون موقعها کسی خونه ش مبل و تخت نداشت ولی اونا داشتند. تو حیاطشون الا چیق داشتند. ما بچه ها همش دلمون میخواست بریم خونشون رو مبل و تختشون بپر بپر کنیم. یا بریم تو الاجیق بشینیم مثل تو فیلمها میوه و چای بخوریم. اون موقعها کسی تو خونش حیوون خونگی نداشت ولی اونا گربه داشتند. یه گربه پت و پهن و گنده و لوس که همیشه یه گوشه مبلشون لم داده بود و ما رو اصلا محل نمیدا
ای نام تو بهترین سرآغاز              بی نام تو نامه کی کنم بازای کارگشای هرچه هستند          نام تو کلید هرچه بستندای واهب عقل و باعث جان           با حکم تو هست و نیست یکسانحرفی به غلط رها نکردی             یک نکته در او خطا نکردیاز قسمت بندگی و شاهی           دولت تو دهی به هرکه خواهیشک نیست در اینکه من اسیرم     کز لطف زیم ز قهر میرمیک ذره ز کیمیای اخلاص              گر بر مس من زنی شوم خاصتا غرق نشد سفینه در آب            رحمت کن و د
سلام علیکم....!!
میخواستم یکم باهم دردل کنیم...یه دلنوشته ای هم بنویسیم
یه خستگی هم در کنیم...
راستی...گفتم خستگی!!
چرا بعضی موقع ها آدم خسته میشه و نمیدونه چرا؟؟
نه خواب داره ، نه کار خسته کنند ای انجام داده و نه....
حس میکنیم یه چیزی مون هست و نمیدونیم چه مونه!!!!!
بدن درد نداریما ولی خسته ایم...
خسته خسته خسته!!!!!!
من فکر میکنم تو این صورت روحمون خسته اس!!!
چیکار کنیم؟؟؟
.....................
احادیث روح را تازه میکنند.همانطور که بدن ما خسته میشود ، روح ما نیز خسته
قدیس خوان بودم مدتی!.
هرچه بیشتر پیش میرفت
بیشتر غصه م میگرفت
که ما هرچه می کشیم
بخاطرِ ظلمِ به امامِ اولمان است
نشناختیمش آن طور که باید.
ولایت را نمیفهمیم;
چون مولایمان علی علیه السلام را بی معرفتیم!. 
ورق به ورق عمرو عاص را لعن میکردم
وبه حالِ جهالتِ آدمیان غمگین بودم!...
چقدر دورم از تو
چقدر هیچم در شناختِ ولی...
چقدر غدیر مظلوم است
وچقدر دیرمیفهمیم که هیچ نمیدانیم!...
خدا لعنت کند هرکه را ;که نگذاشت اول اماممان
امامت کند...
#برگرد _آقا
خیلی دلم میخواد اون اتفاقایی که دوست دارم برام بیفتن .هرچه سریع تردلم میخواد هرچه زودتر این امتحان اخری هم تموم بشه . راحت یه دل سیر بخوابم بدون اینکه الارم بیداری تنظیم کنم.. برم پیاده روی..از اون پیاده رویای طولانی تو بافت تاریخی شهر.. کتاب ناتمومم رو تموم کنم و غرق در قصه ش شم.. خونه رو مرتب کنم.. بشینم فیلم ببینم.. برم فست فود یه دل سیر غذاهای خوشمزه بخورم.. البته مقاله هم باید بنویسم این وسطا
پ.ن:مردم وقتی دلشون میگیره چکار میکنن ؟ 
روان‌نویس‌های رنگی‌ را کنارم چیده‌ام، تا زیر نکات جالب «معمار» خط بکشم. یاد پارسال، که سر روان نویس سبزی که تو برایم خریده بودی، وسط کرکسیون پایان نامه افتاد زیر میز و هرچه گشتم پیدا نشد! گشتن طولانی و به زحمت جلوی اساتید هم... چرا نمی‌شد از هدیه چهار هزار تومانی تو ساده بگذرم؟ استاد کنجکاو شد که: «چه داستانی داره مگه این خودکار»؟ داستان نابی بود. گاهی کسی معنایی به زندگی می‌دهد که هرچه از او و با او داری، بی‌نهایت گرانبهاست...
بسمه تعالی
خیلی سخته کله ترم تلاش کنی آخرش بیای امتحانا رو خراب کنی 
نمی دونم شاید این هم آزمایش باشد
شاید خیری توش باشه 
نمی دونم 
خدایا خودت کمک کن
چی فک می کردم چی شد
واقعا کم آوردم
نمی دونم شاید باید با رویاهای خودم خدا حافظی کنم

خدایا هرچه را می خواستم برای سربازی مولایم  بود
دلم می خواست سرباز با عزتی برایت باشم.
ولی یادم رفت که به ما نیازی نداری 
شاید غرورم، زمینم زده 
اما در کل شرمنده ام ....
یک زندانی در امریکا از زندان گریخت، به ایستگاه راه آهن می رود و سوار یک واگن باری می شود. درِ واگن به صورت خودکار بسته می شود و قطار به راه می افتد. او متوجه می شود که سوار فریزر قطار شده است. روی تکه کاغذی می نویسد: این مجازات رفتار های بد من است که باید منجمد شوم. وقتی قطار به ایستگاه می رسد، مامورین با جسد او روبرو می شوند، در حالی که فریزر قطار خاموش بوده است.منتظر هرچه باشیم، همان برایمان پیش می‌‌آید. ضمیر ناخودآگاه، قدرت بسیار بالایی دارد.
هرچه این شعر های لعنتی را بالا پایین میکنم بلکه غزلی، قصیده ای، بیتی، مصرعی چیزی دلم را آرام کند، هیچ نمی یابم. نمیدانم شعر ها بی اثر شده اند یا من دل مرده شده ام. به یاد دارم روزهایی را که شعر جان من بود، آرام جان من بود. 
هرچه این موسیقی های لعنتی را  بالا پایین میکنم هیچ کدام مرا لبریز نمیکند. احتمالا باید بنویسم. حرف های زیادی با خود دارم. آنقدر از خود گله دارم که میترسم با خودم حرف بزنم.
فال روز جمعه 22 دی 1396

فال روزانه در روز 22 دی 1396 برای متولدین فروردین ماه
 اگر
امروز یک اتفاق محدودیت‌هایتان را به یادتان آورد، تسلیم نشده و به خودتان
شک نکنید. در هر صورت ترس‌های قدیمی شما لزوما هیچ ارتباطی با موقعیت
اخیرتان ندارند. ولی عصبانیت و نگرانی خود را پنهان نکنید، وگرنه شدت آن
بیشتر می‌شود. یکی از دوستان صمیمی‌ و یا یکی از همکاران را پیدا کرده و
بدون اینکه ازش خجالت بکشید با او دردل کرده و از نگرانی‌هایتان حرف بزنید.
این صحبت‌
همسفردلزده ام تاب توبی تاب من است
آنچه ﺗﻮﻮ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺩﺭﻫﻤﻪ ﺷﺐ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ

ﻗﻤﺖ ﻣﺎ ﺩﺭﺩﻝ ﻣﺎﺳﺖ ﺮﻏﻢ ﺧﻮﺩ ﺎﺭﻩ ﻨﻢ
ﺪﻝ ﻭﺩﻮﺍﻧﻪ ﺷﻮﻢ ﺮﺩﻩ ﺷﺐ ﺎﺭﻩ ﻨﻢ
ﻣﺸﻮﺩﺍﺯ ﻏﺼﻪ ﺬﺷﺖ ﺩﻝ ﺍﺮﺍﻨﺪﻩ ﺷﻮﺩ
ﺑﺎﺮﻩ ﻣﺤﻢ ﺩﺳﺖ ﺭﺸﻪ ﻏﻢ ﻨﺪﻩ ﺷﻮﺩ
ﻏﻢ ﻮ ﺭﻭﺩ ﻞ ﺑﺪﻣﺪ ﺑﺮﺳﺮﻫﺮﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮﺩ
ﻣﻞ ﺭﻫﺎ ﻮ ﺑﻮﺩ ﺗﻮﺑﻪ ﺷﻮﺩ ﺎﺭﻩ ﺩﺭﺩ
ﻣﺎﺑﻨﺸﺴﺘﻪ ﻪ ﺭﺳﺪ ﻣﺮﺩ ﺩﻟﺮ ﺯﻏﺎﺏ
ﺍ ﻪ ﻧﺸﺴﺘ ﺗﻮ ﺑﺎﺭ ﻗﺪﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺤﺴﺎﺏ
ﺟﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺑ
می گویند
از هر دست بدهی با همان دست پس میگیری..!!
این من را
این دل را
 مگر با دست خود به تو ندادم؟؟
چرا همان من سابق را
همان دل را
موقع رفتنت
 دوباره پس ندادی؟؟
آمدی و به تاراج دادی
هرچه نامش عشق و دل و من بود
رفتی و به یغما بردی
هرچه نامش عشق و دل و من بود....
#علی_رجبی
اینکه هرچه بگردم و نیابم، اینکه هرچه فکر کنم و نفهمم، آزارم می‌دهد. اذیتم می‌کند. تحملش را ندارم. خدایا می‌دانی که چند ماه مانده به دوساله شدن آن خواب؟ آن خوابی که اگر بگویم همه‌ی خواب‌های عمرم بی‌معنیست این‌یکی معنی‌ دارد. خدایا چرا هرچه در نشانه‌هایش بیش‌تر غرق می‌شوم، هیچ آشناییتی در آن نیست؟ لطفاً نگو که آشناییتش را در جمکران نشانم دادی و من نادیده‌اش گرفتم. این را نگو. نگو که در همین اربعین، انتظار می‌رفت. این را هم نگو. آهِ حسرت
یک کار بزرگ یک نام بزرگ را با سحرخیزی و کوهنوردی در روستای خودم ابرسج در اوج صداقت و ایمان و فداکاری جا انداختم تا میدان جذب و جلب بهترین بندگان خداوند از سراسر دنیا شود و مردم روستایم را با اشتغالزائی خوشحال کنم 
من برای این نام بزرگ یعنی صخا زحمتهای فراوانی را متحمل شده ام تاوانها و هزینه های سنگینی پرداخت کرده ام به امید آینده چون می دانم داستان این جانبازیهای تائب و خانواده و دوستانش دهان به دهان خواهد چرخید و قلب بندگان توانای خداوند ر
هرچه پیش تر میروی  احساس نا مفید بودن میکنی. انگار هنوز خیلی چیز ها هست که باید کشف کنی و انجامش بدهی. یادگیری زبان جدید. نقاشی... شطرنج. رمان خوندن... موسیقی. ورزش کردن و کلی چیز دیگر...
به گذشته نگاه میکنی... وقتی که چه با علاقه درس هایت را میخواندی و بدون  دغدغه یاد میگرفتی... حال معلوم نیست ک همه چیز هایی که الان میخوانی تا چه حد ب دردت میخورد!
هیچ چیز معلوم نیست. آیا باید در چرخه  متناوب کنکوری بودن گیر کنی یا مثل یک روشنفکر  درس هایت را بخوانی و ب
#مردم_گله_مندندبین #گرانی یک قلم، ارزانمان کو؟رونق میان سفره و دکانمان کو؟با #زلزله لرزیذه هرچه جز گرانیارزانی لرزان در ایرانمان کو؟گفتند دست توست حل مشکلاتمبرجام من، پس نسخه ی درمانمان کو؟من هم شنیدم که تورم زیر ده ماندآن نرخ دارای فقط یکانمان کو؟کار از طلا و مرغ و ماهی هم گذشتهپس تخم مرغ سفره صبحانه مان کو؟چون کار قبلی هاست هرچه گندکاری ستحالا خوشی های پس از آنانمان کو؟بگذار یک گوجه برای ما بماندغیرسیاسی املت در نانمان کو؟بی بی سی آخر ی
تصمیم گ ام آلزایمر بگیرم همه ی بدی های گذشته را بریزم دور
و مهربان باشم با خودم....
از وقتی گذشته را دور ریخته ام آرامش گ ام دلم را تهی کرده ام از هرچه نفرت بوده و هست
درست است گذشته ام را ریخته ام دور ولی احساسم به آنها تغییر کرده است حالا آنها را هم دوست دارم
 حالا میتوانم بگویم دوستت دارم احساسم را هرچه هست بگویم
درست است گذشته را فراموش کرده ام ولی تو را نه
هر چه هم باشد تو خوب من خواهی ماند 
و از این به بعد با آرامشی خاطر خواهم گفت دوس
چند وقتی بود که ایام را دیگر نمیشمردم
اما الان دو باره شروع کردم به شمارش
۱۶ روز دیگر پدرم می اید
سفر سی روزه کربلایش بالاخره تمام می شود
ما شاید ابراز محبتمان درون منزل کم باشد ولی ازصمیم دل همدیگرمان را دوست داریم
و هرچه در توان داریم برای هم دریغ نمی کنیم...
اگر اینجا به دادِ من نرسی
در قیامت تقاص میگیرم
من شنیدم جزا همین دنیاست
تو رهائی و من به زنجیرم
این عجب گر غم ترا بینم
همچو مجنون ز عصه میمیرم
هرچه درداست در تو برتن من
من به احساس خویش درگیرم
هرچه آمد سرم زجور و جفا
نکنم شکوه بود تقصیرم
سر سپردم به آنکه بی دل بود
چونکه خود کرده نیست تدبیرم
من ازین بودن و  ازین هستی
به خداوندی خدا سیرم
حال دلخوش شدم به روز جزا
شاید آنروز برکشم تیرم
می کشم هرچه ، از خیال خوش است
چون"رسا" مستحق تکفیرم
#گیتی_رسائی
هرچه هلاک می کندهرچه بلاک می شومباز به شوق دیدنشلینک به لینک می رومتا برسم به پیچ اوصفحه ی اینستاگرامبا گل رخ نمای آنسبزه نگار شوخ و شنگهای کلاس و خوش پلانچشم نواز و خوش ویوهشتک عکس و مطلبشلاکچری تر از همهوُیس فرست و نخبه درفن بیان و دکلمهمزه پران و بذله گولایو گذار و زبده درکار کلیپ و دابس مشلایک خورش زبان زد وصحبت پیچ و فالواشخانه به خانه، کو به لفی قهوه خوردن ومارلبرو کشیدنشروح به جسم می دمدتا چه رسد به دیدنشچهره به چهره رو به رودست به
وَ مٰا هٰذِهِ اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا إِلاّٰ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ لَهِیَ اَلْحَیَوٰانُ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ (٦٤) عنکبوت

این زندگی دنیا چیزی جز سرگرمی و بازی نیست و زندگی واقعی سرای آخرت است ، اگر می دانستند!

همگی رهگذر هستیم
به ‌کسی کینه نگیرید
دل بی‌کینه قشنگ است
به همه مهر بورزید
به خدا مهر قشنگ است
بشناسید خدا را
هرکجا یاد خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است
مشیری
ﻣ ﺩﺍﻧ ، ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﺑﺎﺪ ﺭﻭ ﺗﻪ ﺎﻏﺬ ﺑﻨﻮﺴ
از هرچه که بگذرم از این نمی توانم بگذرم ....
از دیدنت نمی توانم بگذرم...
از هرچه بتوانم بگذرم از نوشتن داستان زندگی ام برای ادم هایی که هیچگاه نمی بینمشان نمی توانم بگذرم...
از حرف هایشان نمی توانم بگذرم...
نمی توانم از این بگذرم که بدون این که هیچگاه بشناسی ام برایت می نویسم...
دلم می خواهد عاشقت کنم اما نمی توانم و این من رو تبدیل به شرقی غمگین می کند این نتوانستن...
این که نمی توانم یک لحظه نگاهت را داشته باشد..
همه چیز فردا برایم تمام می شود...
نتیجه
دیشب خواب عجیبی دیدم....در خواب، دختر بچه ای حدود 8 ساله به دنبالم افتاده بود و از من جدا نمی شد و هرچه سعی می کردم او را از خودم دور کنم باز هم نمی رفت، تا اینکه متوجه شدم او خانواده ای ندارد و گرسنه است. برایش غذا تهیه کردم تا سیرش کنم. اما با خوردن اولین لقمه غذا در گلویش نشست و او را به خفگی انداخت و من هرچه سعی کردم نتوانستم کاری برایش انجام دهم ... دست آخر فقط نام مبارک امام رضا ( ع ) و حضرت موسی بن جعفر ( ع )  را به زبان آوردم و از خواب پریدم ...و بی
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب