دوجنسه باهاش کار دارم

نتایج جستجو برای عبارت :

دوجنسه باهاش کار دارم

یه ارزوی دیگه
دوست دارم یه عابربانک داشته باشم که مال خودم نباشه. مثلا عابربانک همسرم باشه. دوست دارم از اون عابربانک هایی باشه که هیچوقت تموم نمیشه. برم باهاش یه خرید حسابی. هر چی دوست دارم باهاش بخرم. 
لباس، کفش، وسایل خونه و ...
خدایا یعنی میشه یه روزی هیچ مشکل مالی نداشته باشم. یه روز بیاد که بدون استرس و حساب و کتاب هر چی دوست دارم بخرم و نگران قسط ها و بدهکاری ها نباشم. نگران ایندم نباشم.
یکی هست انگاری دوستم دارهنمی‌دونم چطور باهاش رفتار کنم. همه چی رو جلوش به شوخی می‌گیرمولی رفتارم همونه که باهاش دارمطرف حسوده، لوسه، بی‌منطقه، خیلی هم متعصبتعصب خیلی بده... خیلیمیگم بش که لوسی و بی منطقولی نمی‌تونم بگم متعصبی. خیلی انگار براش مهمه
داداشی نازنینم 
بی نهایت دوستت دارم عزیزم :) 
پشت تلفن باهاش صحبت کردم و بعد مامان باهاش حرف زد 
گفت فلانی(دختر دایی) ازدواج کرد دیروز رفتن محضر عقد کردن 
فکر می کنید داداشم چی گفته؟ 
.
.
.
گفته خدا رو شکر 
الهی خواهرت دورت بگرده عزیزتر از جونم ^___^ 
وای که دلم میخواد بیای با هم بزنیم تو جاده :) 
-دوسش دارم+ چرا؟
-کنارش احساس آرامش دارم
+احساس آرامش داشتن دلیل می خواد. چرا باهاش آرامش داری؟
-...
- اگه نتونم بفهمم که چرا دوسش دارم همه چیز توهمه؟+نه. عاشقی علت نمی خواد. اما آرامش داشتن دلیل می خواد
-...
-خب... خیلی مهربون و صبوره :)
+ میشه چند مورد از مهربونیاش رو بهم بگی؟
- ...
-وقتی با دوستاش بیرونه و داره بهش خوش میگذره منو یادش نمی ره :)
+ مگه قرار نیست تو مهمترین آدم زندگیش باشی؟-چرا...
+مگه تو وقتی با دوستاتی اونو یادت میره؟
-نه...
+بشین منطقی این راب
_....   ._.._.    _....__.....    ._..._.__.    _....    .___..    _.____...__.     _...._.._._..+ چند وقتی هست دارم روی یادگرفتنش کار میکنم و حالا دیگه کاملا حروفشو بلدم :) وجه تمایزش اینه که فقط میشه باهاش نوشت و اینکه کمتر شناخته شده ست، یه دفتر دارم که منحصرا توش با مورس می‌نویسم! رمز آلود بودنشو دوست دارم ^_^++ عبارتی که بالا نوشتم معنی میده اما باید حروفش با فاصله نوشته شن تا قابل تشخیص بشن من فقط بین کلمات فاصله گذاشتم!
فکر کن یه شاگرد داشته باشی. تمام مدرسه رو بذاره رو سرش. آخرش یه چیزی بهش بگی. مادرش بیاد و بگه تو با بچه ی من لج کردی و از قصد خیلی حرفا رو بهش می گی و تنبیهش می کنی! 
واقعا خسته شدم. از بحث کردن با اولیا زبکن نفهم. وقتی بچه رفتار اشتباهی داره کلی بهشون میگم باهاش حرف بزنید اما میرن کتکش میزنن و سیاه و کبودش می کنن میان طلبکار میشن و میگن چون تو گفتی بچه ات اینجوری ما زدیمش بنابراین تو مقصری. بیا ببین باباش چکارش کرده! 
الا بیا توضیح بده که فلان دان
هرکاری میکنم اوضاع خوب نمیشه نمیدونم چرا
خدا همه رو امتحان میکنه ها ولی سطح امتحانات ما در حد نهایی و کنکوره
یه هفتس سردردم خوب نشده گریه دارم ولی نمیدونم کجا برم خودمو خالی کنم
هیشکیم نیس باهاش حرف بزنم دارم دق میکنم...اصن ی وضعی
برام دعا کنید✋
باتچکل
کلا من آدم خطرناکیم تو عشق..
دیر عاشق میشم ولی وقتی عاشق میشم دیر دل میکنم.
وقتی عاشق میشم دلم میخواد همه وقتم رو برای اونی که دوسش دارم بذارم. دلم میخواد شبانه روز ببینمش. باهاش حرف بزنم..
ولی خب این کلا رفتار اشتباهیه. از خودگذشتگی تو عشق اشتباهه. همه جوره‌ش.
اینکه از درست بزنی تا چون داره زنگ میزنه بری با ذوق و شوق باهاش حرف بزنی. یا اینکه مامانت داره برای ناهار یا شام صدات میزنه چون داری با اون حرف میزنی یا چت میکنی نری غذا بخوری!
یاد گرفتم هر
دارم مطالب گذشته رو میخونم، یه زمانی آرزوم بوده باهاش حرف بزنمیهو یه جوری که نمیفهمم چجوری و چرا بحث منحرف میشه، منحرف میکنهخیلی معمولی صحبت میکنیم بدنم میلرزهخودشه ؟ گوشی ش دست کسیه ؟بدنم سگ لرزه میگیره دستام انقد میلرزن که نمیتونم براش تایپ کنمعرق سرد کل بدنم رو میگیره انقد عرق میریزم که هر لحظه این امکان رو میدم بدنم تموم شهقطره های عرق روی بدنم رژه میرنسعی و تلاشی برای آروم کردن خودم نمیکنمهمینجوری که هیجان کل وجودم رو گفته تلاش دارم
دارم یاد می گیرم کم کم همه چیم رو با مهرداد شریک بشم. همه حسام رو که فکر می کردم اگر بهش بگم میخنده بهم یا ....باهاش در میون بذارم. همه اونوقتایی که چیزی به ذهنم میرسه بگم بهش. زمان های که عکسی رو دوست دارم یا چیزی دلم می خواد یا حالم رو میگیره و ....حتی چیزای دخترونه و الکی مثل بدلیجات و جوراب و ...رو بهش میگم. تا حالا نتیجه بدی نگرفتم. بهتره نه بهم گفته خوددرگیری داری، نه گفته دیوونه ای و نه حتی گیج و خنگ و فکر درهم و ...هیچی نگفته. بیشتر وقتا حتی همراه
Today is my Birthday....

22 سالگیم مبارککککککک
+۲۲ سالم شده و هنوز کلی راه ن دارم
کلی اهداف نرسیده
کلی حس های تجربه نکرده
کلی قدم های برنداشته
۲۲سالگی اول زندگیه!
اول زندگی واقعی...
حس میکنم تا الان بچه بازی بوده و توهم نوجوونی و جوونی و خیلی چیزای دیگه...
اما از این ب بعد دنیا دیگه ماسک کیتی رو صورتش نیس
دیگه خود واقعیش رو نشون میده
و باید بزرگ بشی و یاد بگیری کجا باهاش بجنگی و کجا باهاش کنار بیار و کجا محلش نذاری
۲۲ سالگیم مبارک
+شما تو ۲۲ سالگی چه حسی
اگه روی کسی کراش دارید یکی دوبار باهاش برید بیرون . بعد از اینکه باهاش رفتید بیرون به احتمال ۹۹% به دو تا نتیجه میرسید ، ۱ - خاک بر سر من با این سلیقه م ، چی توی تو دیدم که ازت خوشم اومد؟! ۲ - خاک بر سرت با این اخلاقت . از این دو حالت هم خارج نیست !
آدما از تنهایی میترسنو من دلم میخواد تنها باشم...
اونقدر که حتی فکر کسی توی ذهنم نیاد...
اونقدر که ندونم آخرین آدمی که باهاش حرف زدم کی بود...
اونقدر که الان دلم میخواد برم یه جزیره دور افتاده... 
و مجبور باشم ایزوله بشم...
دوس دارم یه ربات بی احساس و تنها باشم...
و هیچکس نتونه ناراحتم کنه...
احساس بدی توی قلبم دارم...
و میدونم هیچکس اینو نمیخونه...
کسی بخونه هم مهم نیست...
الان داشتم چندتا از قدیمی ترین کامنت هامو میخوندم.. دیدم نوشتم که اصلا از مرگ نمیترسم و حتی الانم آمادگیشو دارم و دوست ندارم پیر و از کار افتاده بشم و دوست دارم تو اوج بمیرم و از این حرفها...
آره خب همیشه اعتقاد من برهمین بوده.. همیشه میگفتم دوست دارم نهایتش 50 و خورده ای سالگی برم .. چون سن راحت و مناسبی بود.. اما الان میدونی چقدر عوض شدم؟؟؟
باهاش حاضرم تا 90 سالگی عمرکنم, باهاش حتی حاضرم پیر و از کار افتاده بشم, باوجودش سال و ماه و روز و ساعت و ثانیه
من هر دو هم خونه ایم homoual هستن.
یکی gay هست و دیگری lesbian
همیشه فانتزیم بود با یه دختری دوست باشم (رفیق) که یه سری اخلاقاش مثل مردها هست (مرامش، رفتارش) و یه رفیق واقعی هست.
این دختره اینجوریه.
هم یه دختر به تمام معنای خانم هست
هم یه سری اخلاقای بامرام مردونه داره و دوسش دارم.
پسره هم خوبه ولی در کل من با دختره خیلی صحبت میکنم و خیلی بیرون میریم و شدیم دوستای هم.
با این دوتا (هم دختره هم پسره) میریم رستوران
بستنی میزنیم
میریم بیرون
حال میده
خیلی از ای
به نام خدا
همسر اعتقاد داره، اون با من حرف نزده.
خودم اعتقاد دارم، من باهاش حرف نزدم.
خودش همه جا پر می کنه، من باهاش حرف نزدم.
در اینکه ما با هم حرف نزدیم هیچ شکی نیست؛ و دیگه فرقی نمی کنه کی با کی حرف نزده، وقتی این رابطه تا این اندازه مسموم و خراب شده.

والا من که ترجیحم به اینه.
با اینکه دارم ادای روشنفکرا رو درمیارم ولی هنوز ته فکرم عشایر۱ هست ؛ دوستم میگه اگه یه روزی بفهمم که کسی رو که دوست دارم با یکی دیگه پنهانی هست هیچ کاری باهاش ندارم و ترکش میکنم ولی من گفتم هر دو شون رو به کلاشینکوف میبندم!
۱ عشایر اینجا کنایه از داشتن افکار مردسالارانه.
دروست دارم بشینم کج اتاق یا روی مبل جلو پنجره دراز بکشم و کتاب بخونم......دوست دارم وسط ظهر سرد پاییزی زیر نور آفتاب چرت بزنم.........دوست دارم با رفقایم همان هایی که از دوران دور و نزدیک هنوز دوستشان دارم دور آتش بنشینم و تا صبح خاطره بگویم..........دوست دارم صبح زود صبحانه بخورم و بعدش بخوابم......دوست دارم دسته جمعی فوتبال ببینم و تیمم ببرد........دوست دارم بنویسمدوست دارم ................................چرا همیشه کاری را نمی کنم که دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من به دوستی شک دارم. به حرفهایی که آدم‌ها می زنند شک دارم. به خلوص نیتم وقتی ستایش را می بوسم شک دارم. به خوبی خودم شک دارم. به عشق به خودم شک دارم. به عشق شک دارم. به افتخاری که Mace به من می کند شک دارم. به نفرتی که از خدا دارم شک دارم. به خوبی ریاضی شک دارم. به کاربردی بودن نجوم شک دارم. به فاصله‌ی خدا از زمین شک دارم. به حس خودم به مامان٬ به حس مامان به من شک دارم. به آمریکا شک دارم. به افغانستان شک دارم. به نفرت خودم از آدم ها شک دارم. به علاقه‌ی خودم
جودی آبوت یه بابا لنگ دراز داشت که بهش نامه مینوشت و میگفت کمکم کن!
اونام فرداییش سرمیرسید و باهاش حرف میزد و حال دختره خوب میشد (جرویس)
من بابا لنگ درازی ندارم که بهش نامه بنویسم و باهاش حرف بزنم. اومدنشو نخواستیم. شانس جودی رو هم ندارم خدا.
حال و حوصله ندارم گمونم امشب هم باید برم باهاش حرف بزنم ! کاشک قدرت اراده ی داشتم این کار رو متوقف کردم ! نمی‌دونم اینقدر می‌خواد یکی مثل خودش باشه تا باهاش راحت باشه ولی من اصلا و ابدا نمیخام اینجوری باشم .همان راستی به لطف رئیس بزرگ کُلا تلگرام قطع شده و هیچ راهی نداره برای وصل شدن
شاید خیلی وقت بود راحت نخوابیده بودم. نمیدونم. به هر حال هنوز خوابم میاد. 
کتاب بیماری به مثابه استعاره رو تموم کردم. و الان دارم ایدز و استعاره‌هایش رو میخونم. منتها نمیدونم راجع بهش چی بگم. قطعا کتاب خیلی خوبی هست به خصوص برای کسانی که بیمارن نمیتونن روبرو بشن باهاش یا از تین قبیل چیزها یه جورایی به قول متنی که پشت جلد نوشته رهایی بخش هست. 
امروز دوشنبه است.
کاش میشد یسری چیزا عوض میشد. بیرون. البته منم جای خود دارم اما بد نمیشد اونجوری.   
دلی شکسته تر از نای نی لبک دارمیواش، دست نزن، شیشه ام، ترک دارمچقدر وسوسه در چشم انتخاب من است!که در صداقت آیینه نیز شک دارم!!!!رفیق! بار غریبی به دوش من مانده است...که احتیاج به یک دوست، یک کمک دارمصدا زدم که "به من در قبال سکه ی زخمچه می دهید؟" یکی گفت: من نمک دارم!!!!!من و تو هردو غریبیم و آشنای سکوتخوشم از این که غمی با تو مشترک دارم...
درود، خانمی ۲۲ساله هستم همسرم ۲۶سالشه،به تازگی عروسی کردیم من یک برادر دارم اونم بتازگی عروسی کرده و زنداداشم تقریبا هم سن منه،مشکلم اینه همسر من خیلی به خانمهای دیگه نگاه میکنه اوایل حساس بودم ولی کم کم فهمیدم عادتشه ونیتی نداره والانم خیلی به زنداداشم نگاه میکنه باهاش بگوبخند میکنه،اون از من یک مقداری هیکلی تره،منم فقط میرم تو فکر چیکار کنم هیکلم اونجوری بشه،اعتماد بنفسمو از دست میدم،همش حرص میخورم اعصابم خورد میشه خیلی دوست دارم بهش
از یه طرف میدونم یسری مشکلاتی دارم که اگه بهشون فکر کنم اونقد حالم بد میشه که هیچکاری نمیتونم بکنمو از طرفی میدونم با فکر نکردن به اونا دارم خودمو غافل میکنم از چیزی که هست،
منظورم اینه که ممکنه تو با دوستت توی یه اتاق بشینی ولی هر دوتون این آزادی رو داشته باشین که کار خودتونو بکنین، خب این مشکلی ایجاد نمیکنه،
اما اگر از یکی بدت بیاد و باهاش توی یه اتاق باشی و کاری هم به کار هم نداشته باشین، میدونی یه جای کار اشتباهه و اخر کار دعوات میشه، نفرت
نمیدونم هنوز . همه چی بستگی داره به اون رشته ای که قبول میشم . 
1-اگه خدا بخواد و رشته ای که دلم خواست قبول شدم که تا آخر میرم و تخصص چشم میرم . ( البته جراحیش نه . چون خیلی وحشتناکه )
2-اگه هم نشد ، نشد دیگه غصه نداره . این همه رشته خوب هست . ولی اولویت اول با شماره 1 هست . یک رشته رو میخونم و در جهت اون انیمیشن و دوبله و نویسندگی هم شروع میکنم !!!! 
پرونده انگلیسی رو میبندم و زبان آلمانی ( خیلی دوست دارم ) رو هم یاد میگیرم . 
یکبار ژاپن رفتم و یکبار هم آلمان
رفتم مرکز کنترل عفونت بیمارستان پیش یکی از سوپروایزر ها یه فرم پر کردم و با بخش هماهنگ شد که از اون آدمی که باهاش نیدل شدم خون بگیرن بفرستن واسه آزمایش هپاتیت و ایدز... و بعد اگه اون مشکلی داشت من پیگیر بشم واسه آزمایش ....دارم میمیرم از استرس ...
تو دانشگاه یه دختره بود من خیلی سر سنگین بودم باهاش و فقط در حد شما و سلام و علیک و این داستانا بودیم!
بعد گذشت یک سال پیام داده که من چند شبه خوابت رو می بینم و مطمینم تو عاشق من شدی ولی بدون که من به درد تو نمیخورم و خودم شکست عشقی خوردم قبلا و دو تا فوق لیسانس دارم و این کس شرا
حالا هم چون دوست دارم میگم برو خودتو معطل من نکن :|
واقعا چیزی واسه از دست دادن داریم به نظر شما؟!
تو مملکتی که کسی که دو تا فوق لیسانس داره این قدر کس مغزه  من باید به دیگر
خب همه چی امن و امان. منم خونه اومدم تا چه پیش آید. 
وای یه چی بگم بخندیممم. من یه پسر خاله دارم ۱۵-۱۶ سالشه. زلزله که اومده خالم گفته حاضر شیم بریم تو کوچه برگشته گفته من باید برم حمووم :دی خیلی خوووب بود اینقدر خندیدم. اون یکی هم ۱۰ سالشه اصلا صبر نکرده کیفشو برداشته زده بیرون:))))
منم اینجا ااول بابارو روشن کنم بعد ناز مهارو بکشم:/  آخرم که خانم اینقدر گفت بریم خونه برگشتیم دیگه  نمیدونم چجوری خوابیده؟:/ هیچ تاکید میکنم هیچ وجه اشتراکی باهاش ندا
سلام خدمت دوستان
بى مقدمه برم سر اصل موضوع ؛
راستش من یه خواهر ١٦-١٧ ساله دارم که ٢-٣ سالى هست که با یه آقا پسر ١٨ ساله دوسته ، متاسفانه من اوایل نمیدونستم و در واقع خواهرم جرئتش رو نداشت که به من چیزى بگه . تا اینکه متاهل شدم و ایشونم روشون تو روى من باز شد . و الان ١ سالى میشه که به من گفته که با این پسر دوسته ، راستش این آقا پسر پسره بدى نیست یعنى خانواده ى درستى داره اهل نماز و مسجدن ، خوده آقا پسر هم ظاهرا مسجد میرفتن و اهل نماز بودن اما الان کم
حالم اصلا خوب نیساصلا
سخت نگه می دارم خودمو
حالتی دارم مثل افسردگی 
افسردگی ای که تا به حال در این حد حسش نکردم و تجربه نکردم.
و جالبه که از همیشه بیشتر دارم باهاش می جنگم.
سردرگمم. با دل خودم دارم می جنگم و البته قاطعم و بهش غلبه دارم. ولی به خدا گلایه دارم که این باید باشه حال و اوضاعم. خیلی وقته. حدود سه ماه که ارتباطم با خدا مشکل دار شده. هر لحظه هم یه حالتی. مثلا چند لحظه بیش فکر می کردم خدا ازم متنفره و ... 
این سطح از حال بد، باعث میشه نتونم با
باهاش حرف زدم.
آخه اون تنها کسی بود که می‌تونستم باهاش حرف بزنم.
به‌ش گفتم.
ترسید.
من هم ترسیدم.
هر دو ترسیده بودیم و می‌لرزیدیم.
چشم‌هامون گرد شده بود و دهنمون خشک شده بود.
به‌م گفت
غربال‌‌های آخرالزمان...
توی این ریزش‌ها ما کجای کاریم؟
ترسیدم.
اون هم ترسیده بود.
راستی!
توی غربال‌های آخرالزمان، ما کجای کاریم؟
حالا که دارم به شرایط زندگی جدیدم عادت می کنم و کنار اومدم باهاش و راضی ام ازش حتی، یه چیزی خیلی اذیتم میکنه؛ فکر کردن به روزای اولی که اومدم اینجا
روزایی که هر ثانیه اش به این فکر میکردم که از این به بعد چی میخواد بشه؟! روزیی که هر لحظه منتظر پیج سرویس های دانشگاه امام صادق بودم، روزیی که با سر رفتم بیت رهبری، روزیی که یک ساعت و نیم تو قرارگاه ظهیر بودم و فقط من بودم و دختری که اون روزا فکر میکردم قراره فرشته نجاتم شه، روزیی که هیئت دانشگاه رفت
بسم الله الرحمن الرحیم 
+ نمیدونم چرا حالا،توی این وضعیت بیشتر از هر زمان دیگه ای دوست دارم باهاش روبرو بشم، حتی میتونم پای درد و دلش بشینم و آرومش کنم..
حتی براش از ته دل ناراحت بشم و کمکش کنم..
گرچه منکر شادی که تهِ اعماقِ دلمه نمیشم،ته ته دلمو که نگاه میکنم کمی هم خوشحالم که این اتفاق بلاخره افتاد و بلاخره فهمید...
من خیلی خوشحالم از اینکه دوستام دارن ازدواج میکنند و همسری پیدا میکنند. اما از اون طرف من دارم برای همیشه یا حداقل دو یا سه سالی از دستشون میدم.. ازدواج کردن م یا گ رو میتونستم تحمل کنم ولی فروزان رو نه! برای من فروزان تنها رفیقی بود که علاقه و سلیقه های مشترک زیادی داشتیم و هر دوتامون به برنامه نویسی و مباحث جدید علاقه داشتیم... هر موقع به این فکر میکنم که قراره تا چند وقت دیگه ، دیگه نتونم باهاش حتی یک ساعت پشت سر هم صحبت کنم واقعا اشکم درمیاد!
من نه جذابم، نه خوشگل. نه بلدم دلبری کنم، نه خودمو لوس. من یه آدمِ کاملا معمولی ام که یه زندگیِ کاملا معمولی داره. یه کسی که از تکرار بیزاره و باهاش مقابله میکنه. یکی که نه یاد داره برقصه، نه یاد داره کروات ببنده. من فقط یه چیزیو خیلی خوب یاد دارم. یاد دارم وقتی میای، بیام دمِ در، کیفت رو بگیرم، کتت رو درارم و بهت خسته نباشید بگم. یاد دارم وقتی خسته ای برات چایِ هل‌دار بریزم. من یاد دارم "تو" رو دوست بدارم. یه دوست داشتنِ از تهِ دل، یه دوست داشتنِ م
عکس آقای خامنه ای