دارم حس میکنم باتو همه چی تازگی داره

نتایج جستجو برای عبارت :

دارم حس میکنم باتو همه چی تازگی داره

کاش میشد همه چيز روی زمین رو باتو تجربه میکردم...
"The great Gatsby"
+کاش میشد صعود دماوندو با تو تجربه کنم:)
+نمیدونم چرا امشب یهو حجم کثیری از غم و غربت و حسرت و ندامت و نیتی و...آوار شد روی سرم...
+گفت : هیچوقت جواب دوسِت دارم ممنونم نیست :)
بسم الله الرحمن الرحیم 
دارم فکر ميکنم به نرده هایی 
که تا حرمت طی میکردم
به خیابونی 
که وقتی توش قدم میزدم 
انگار پرواز میکردم
به خط های عابری که باعشق از روشون رد میشدم
و میگفتم این نرده ها
این خط های عابر
این اتوبوس ها 
مرا به تو میرساند
وکاش هرروز باتو در رفتو امد باشم
کاش خیابانت را هر روز طی کنم و به تو برسم
و دل تنگم را پیش تو فراموش کنم ...
همین الان که دارم اینا رو مینویسم ،اشک تو چشمام جمع و تب بغلی توی مرورگرم مقاله ای که یک ماهه پیش در اومده و داره از کاری که پارسال میخواستم بکنم ،به عنوان یه روش جدید درمانی داره نام میبره و پارسال رد شد طرحم توی شورای دانشگاه .
و من از پارسال تا حالا هرماه که میرم چک ميکنم مقاله هارو ،یک ساعت همینجور بعض و اشک دارم و به موازات چک کردن مقاله ها.
واااااااااااای
ینی ادم چقد میتونه جذذذذذدذذاب باشه که تو برخورد اول من اینقد عاشقش شممممم 
از وقتی دیدمش انقد دارم بش فک ميکنم که قیافش داره یادم میره (وقتی به چيزی زیاد فک ميکنم ، زودتر فراموشش ميکنم
اصا از کراش بودن هم رد شده ، رسما عاشقش شدم ^^ 
این روزها تعداد کراش ها هی داره زیاد میشه :| چخبره اقا !؟ 
با اینکه از عکسای یهویی خوشم نمیاد اما جدیدا حس ميکنم جنبه خیلی خاطره طور و دوستانه داره. آدما خوشحال میشن عکس های یهویی از خودشون رو ببینن
خیلی عکس یهویی دارم. از سارا. از زهرا و ماهان و استاد هم دارم اما دیگه عکس های یهویی که از سارا و بهرخ دارم خیلی زیاده 
گاه گاهی چند تا از عکسایی که پیدا ميکنم ازشون رو میفرستم براشون
خیلی خوشحال میشن
میدونم چه حسیه. زهرا هم کلی عکس یهویی ازم داره. خودش میگه سالی یدونه فقط نشونت میدم :))) 
چندتا از تهمتایی که به من زدن اینه که من تو حساب داوطلبین دست میبرم و به نوعی ی ميکنم یا اینکه مثلا با مدیر شعبه سری و سری دارم یا اینکه خرابکاری ميکنم... یه چيزی داره تو وجودم قل قل میکنه میجوشه و کم کم بالا مییاد و هر لحظه صبرم لبریزتر میشه میدونم که اینا خشم آتشفشانی درونمو فعال کرده و کم کم این آتشفشان داره روشن میشه و خاکسترشه که داره ریزه ریزه خودشو همه جا پخش میکنه...
چهارشنبه، 4 بهمن سالگرد فوت بابا بود، طبق معمول رفتیم سر مزار و گل و شیرینی بردیم و این دفعه برای اولین بار بود که مهرادو با خودم میبردم پایین سرمزار. قبلا تو خونه عکس بابامو دیده بود و میشناخت برا همین تا که عکس رو بالای سنگ قبر دید گفت پدر جوووووون. بعدشم میگفت پدرجون لباس داره، چشم و ابرو داره، مو داره، سیبیل داره. خلاصه بعد از توصیفاتشم گفت پدر جون دوست دارم! خیلی خیلی دوست دارم! و اشک بود که از چشمای ما جاری میشد :'(:'(:'(
چقدر دلم میخواست بابا
بچه ها تو لرستان چندین نفر رو کشتن.
بزودی منو هم فیلتر میکنن!
دوستون دارم.
نل جون مادرت یه ایمیلی چيزی بذار برای من
صبا تو که وبلاگت سر جاشه؟
اگه فیلتر بشم میام سر میزنم بهتون
کلنگ که ایمیلشو دارم
لی خنگ! یه ایمیل بده. دیلیت کردی وبلاگتو
بقیه بر و بچ رو دارم ایمیل و وبلاگشونو.
بچه ها دعا کنیم برای کشورمون.
دوستون دارم.
خیلی.
خیلی اوضاع قمر در عقربیه.
تلگرام داره فیلتر میشه توی ایران.
نه هرچي فکر ميکنم میبینم:
1. مسئولین اولا گرفتارتر ازین هستن که ب
چقدر خوبه که هستی وبلاگ عزیزم 
برام مهم نیست این پست و کسی تا آخر میخونه یا نه 
اما چقدر خوبه که میتونم دلخوری هامو  برات تعریف کنم 
هم آروم میشم هم یه روزی که مرورت ميکنم یادم میاد 
دلم خیلی گ‌
و دوست دارم حتی خدا هم نپرسه چراا
نمیدونم اصلا حق دارم که دلم بگیره یا نه ! اما من این جنون نزدیکی و تجربه کردم قبلا ...ازش موفق بیرون نیومدم هیچوقت ...برعکس!با تصمیم به بی تفاوتی ازش بیرون اومدم 
نمیخوام اینبارم گذشته تکرار شه و میدونم که ۹۰% و خودم
وقتی شب دراز میکشم،دستمو میذارم رو قلبم که داره تند و نامنظم میزنه ، و با تمام وجود ازش تشکر ميکنم ، تشکر ميکنم که با وجود تمام استرس ها و هیجان های مدامی که هر ساعت و هر ثانیه ی روز زندگیم بهش وارد ميکنم ، هنوز میزنه  ، هنوز داره میزنه ، از ارگان کوچکی که با وجود یاس و اندوهی که بهش وارد کردم همیشه،هنوز داره برای زنده موندن تلاش میکنه ، با اینکه اگه کمتر از یک ثانیه بخواد که دست از تلاش برداره ، همه چيز تموم میشه ! انقدر دستم رو روش نگه میدارم ت
می‌دونم عادی نیست. اما دارم اینطوری میشم.
داره از میوه بدم میاد چون تو باهاش میوه می خوری.
داره از خودت بدم میاد چون تو میخوری.
داره از بوی تو بدم میاد چون از بوی اون بدم میاد.
داره از همه چي بدم میاد.
داره از خودم بدم میاد که از تو بدم میاد.
داره از خودم بدم میاد که گیر کردم بین تو و همسرت.
داره از این زندگی بدم میاد چون نصف روزای هفته ش شاهد چيزی م که ازش بدم میاد.
داره از همه چي بدم میاد.
+ دلم میخواد، برم یه جایی، دشتی، صحرایی، هیچکی منو نشناسه، ی
بعضی موضوعات رو شاید کم و بیش خودت اگاهی اما وقتی از زبون یکی دیگه تو جمع میشنوی غیرمستقیم خیلی بده خیلی... دارم سعی ميکنم به روی خودم نیارم با خنده و شوخی اما داره بهمم میریزه .یه رفتاری رو میبینی از کسی . انگار همه دارن دروغ میگن و الکی میگن اون میاد تا باور کنه و به کسایی که نیستن بگه نهه حقیقته فلانی لیاقت ش رو داره... 
منم که با این ذهن شلم شوربا دارم گند میزنم به توانایی هام ..
ذهنم عین یه خرابه است همه چي پخش و پلا به زور میخوام جمعش کنم بدتر
ازهمه جادی اکتیوکردم
الان دلم خواست بیام اینجاوبنویسم
لابد اون وازجمله بقیه باخودشون میگن این پسرک سرطانی
چي داره که نمیخوادولش کنه..
ب سین گفتم نمیام ی مدت نیستم،فکراتوبکن
طبق‌معمول حرفامومسخره میکردوتهش عصبی میشد
ومیگف بحثشوپیش نیار
من فقط خیلی خستم ازاین بلاتکلیفی‌.‌‌‌..
از یطرف منودوس دارع واز ی طرف سرطانشو عامل 
بدبخت کردن زندگی من وایندم میدونه 
لنتی من انقد دوست دارم که اگه قراره بدبخت شمم
دلم میخاد باز باتو زندگی کنم،که مسلما
مشکل اینجاست که اشتباهی عاشق شدم،ینی عاشق کسی شدم که میدونستم برای همیشه نمیتونم داشته باشمش.اما این اشتباه رو دوس دارم.درد داره ولی وقتی عکساشو میبینم،صدای خندشو گوش میدم،میبینم که ارزششو داره حتی اگه لازم باشه جونمم براش میدم.عشق مقدسه،درد داره،تاوان داره،منم الان دارم تاوانشو میدم.ولی هیچوقت فراموشت نميکنم.همیشه عاشقت میمونم،این بغض ترکیده.خیلی خودمو نگه داشتم که حداقل تا دو هفته بعد از دوریت چيزی ننویسم که باعث بشه افکارت بهم بریز
سلام 
دوستان عزیز هرکس دوست داره زبان انگلیسی رو از پله اول یعنی از حروف الفبا یاد بگیره و پله پله ادامه بده ، بنده یه پیج اینستاگرام و یه کانال تلگرام سراغ دارم از یه شخص ایرانی که 40 سال است در امریکا زندگی میکند و صادقانه و رایگان داره به مردم اموزش میده ؛
پیشنهاد ميکنم استفاده کنین
سلام
من یه دختر ۲۵ ساله هستم و مدتیه که با پسری دوستم که ادعا داره خیلی منو دوست داره و خیلی مایل به ازدواجه و خانواده ها هم در جریانن.
اما مشکلی که من دارم اینه که من همیشه توی این رابطه از دست اون ناراحتم  و همیشه جوری رفتار میکنه که من ناراحت و ناامید میشم .
مثلا اون اصلا به من زنگ نمیزنه و هر شب فقط توی تلگرام با هم حرف میزنیم .و کلا بیشتر با دوستاش میچرخه و اهل بیرون رفتن و خوشگدرونیه در صورتی که من همیشه فکرم پیش اونه . کلا این رابطه منو افس
این قضیه شمارش هم خوب داره پیش میره هانه اینکه سریع بگذره
بحثم اینه که دارم ادامه اش میدم 
امیدوارم تا تهش برم
دوست دارم ادامه دار باشه
الان بحث مربوط به کلاس هام رو هم ادامه دار پیش رفتم و این رو هم خیلی دوست دارم
کلاسا هم ایراد زیاد داره ولی همین ادامه دار بودنش بازم خودش کلی مفیده
یه حدیثی هم در این باره خونده بودم
که خیلی خوبه ادامه دار بودن
دوست دارم همه کارام اینجوری باشه
یا حداقل اکثرش
به جز اونایی که خوب ادم وسط راه میفهمه "اشتباه" بوده
من مث چيز ادا درمیارم. براى قوى بودن! براى مثلا قوى بودن... ادای آدمی که خیلی داره حال می کنه با اوضاع، وقتی بی نهایت ترسیدم. ادای آدمی که اعتماد به نفس خوبی داره، وقتی از شدت اضطراب حتی صدامم داره می لرزه. ادای آدمی که خوشحاله وقتی دارم دق می کنم و بغض به گلومه. ادای آدمی که خوشبخته، وقتی حسرت های تصور نشدنی ای تو ذهن و قلبش داره... چهره ام یه دختر بشاشِ بااعتماد به نفسِ مغروره، درونم یه دختر تنهای مضطرب که دلش می خواد بعضی از آدما گاهی بغلش کنن به
شیطان به من غلبه پیدا کرده، ضعیف شدم جلوش. دارم می بینم قدم به قدم داره من سمت هلاکت می بره. دارم به هلاکت میرسم، دارم به جایی میرسم که دیگه نماز نمی خونم. داره آهسته آهسته به این سمت می بره که دلم سنگ شه و متکبر جلوی رب العالمین، داره به نوعی بیزارم میکنه از خدا. دارم می بینم که چند سال دیگه هیچي از ایمان و باور هام نمونده، دارم به سمتی میرم که از اصالت خودم دور میشم. اغثنی یا غیاث المتغیثین... خدایا زورم به شیطان نمی رسه، نزار منو از چشمت بندازه،
منو مامانم تو ماشینیم جیپسی کینگ داره میخونه و ما کیفوریم...علی و بابامو میبینم که دارن بیرون با دوست بابام بگو بخند میکنن، لبخند و نگاه پر رضایت بابام به قد و بالای علی رو میبینم. به خودم میگم هیچوقت منو اینجوری نگاه نکرده... همیشه سعی داره باهام ارتباط  برقرار کنه ولی اونجوری که باید نمیشه ! انگار که راهشو چندین ساله که بستیم! دوسش دارم دوسم داره گاه و بیگاه میبوسه منو، باهام حرف میزنه؛ من ولی ته تهش به این فک ميکنم چرا تموم پسورداش تاریخ تول
منو مامانم تو ماشینیم جیپسی کینگز داره میخونه و ما کیفوریم...علی و بابامو میبینم که دارن بیرون با دوست بابام بگو بخند میکنن، لبخند و نگاه پر رضایت بابام به قد و بالای علی رو میبینم. به خودم میگم هیچوقت منو اینجوری نگاه نکرده... همیشه سعی داره باهام ارتباط  برقرار کنه ولی اونجوری که باید نمیشه ! انگار که راهشو چندین ساله که بستیم! دوسش دارم دوسم داره گاه و بیگاه میبوسه منو، باهام حرف میزنه؛ من ولی ته تهش به این فک ميکنم چرا تموم پسورداش تاریخ تو
سلام 
دوستان عزیز هرکس دوست داره زبان انگلیسی رو از پله اول یعنی از حروف الفبا یاد بگیره و پله پله ادامه بده ، بنده یه پیج اینستاگرام و یه کانال تلگرام سراغ دارم از یه شخص ایرانی که 40 سال است در امریکا زندگی میکند و صادقانه و رایگان داره به مردم اموزش میده ؛
پیشنهاد ميکنم استفاده کنین
                                                             Instagram : english_for_farsi_speakers 
                                                                                            Telegram : @zame
ساعت 1و 20 دقیقه شبه و من دارم سبزی هایی که عصر شستم و تو یخچال گذاشتم آبش بره, رو مرتب ميکنم...به خودم نگاه ميکنم ...چقد شبیه مامانم.. قبل از خواب همیشه آشپزخونه و یخچالو چک میکنه...چقد خوب بود وقتی با خیال راحت میدونستیم یه بزرگتر الان داره واسمون غذا حاضر میکنه, یه بزرگتر الان واسمون از نونوایی نون داغ میاره, یه بزرگتر مارو میبره گردش... یه بزرگتر...چه پشت گرمی محکمی...حالا نوبت ماست که بشیم اون"یه بزرگتر"...چه نخواستنی... کاش میشد همیشه بچه بمونیم و د
داره ..... میشه در انگلیسی به مثالها دقت و توجه کنید، اینجوری بیان میکنیم!!!
داره ...... میشه در انگلیسی وتفاوت "Excuse me" and "Sorry"
! It's getting late
داره دیر میشه !
 ! It's getting dark
داره تاریک میشه !
 ! It's getting cold
داره سرد میشه !
 ! It's getting old
داره پیر/قدیمی میشه !
 ! It's getting better
داره بهتر میشه !
 ! Its getting worse
داره بدتر میشه !
! Its getting worse and worse
داره بدتر و بدتر میشه !
! Its getting crowded in here
اینجا داره شلوغ میشه!
! It's Getting Harder
داره سخت تر میشه !
! It's getting serious
داره جدی میشه !
! I am getting confused
دار
میخوام یه تحریفی تو چالش 13 دلیل برای ادامه زندگی  انجام بدم و بجاش؛چند دلیل بخاطر دوست داشتن خودم بنویسم
دوست داشتن خودمون
..چيزی که هممون بهش احتیاج داریم؛ حتی قبل از فکر کردن برای ادامه زندگی  و من این روز ها بیشتر احتیاج دارم بهش..آخه احساس بی فایده بودن بدی دارم این روزا
           1)خودمو دوست دارم چون میدونم خدا هم منو دوست داره!واقعا این حس رو دارم...انقد دوستم داره که حتی  وقتی دارم یه خطایی مرتکب میشم به  یه نحوی حالمو میگیره که یعنی ا
سلام
من چه ارزوهایی در سال 97 دارم؟
1)اول که معلومه سلامتی و دل خوش
2)آرزو دارم یه نفر که خیلی دوستش دارم و برام عزیزه ازم خاستگاری کنه و بدون استرس و ناراحتی و اضطراب با هم ازدواج کنیم و همه چي خیلی خوب پیش بره.
3)دوست دارم تزم به ثمر برسه و کم کم راحت بشم.
4)دوست دارم یه آپارتمان بخرم. 
5)دوست دارم ماشینمو عوض کنم.
6)دوست دارم مسافرت های خوب برم. یک عالمه مسافرت.
7)دوست دارم در کارم ارتقا داشته باشم.
...
خونه و ماشین و مسافرت خارجی میخوام ولی پول ندارم. د
سلام من دیگه تو وبم نیستم این ادرس کانالمه دوست داشتین سر بزنید
بسم الله الرحمن الرحیم
نسبتِ عشق به من
نسبتِ جان است به تن،❤️
تو بگو من به تو مشتاق‌ترم
یا تو به من❤️
ایا من لیاقت باتو بودن را دارم؟؟
ایا تو میتوانی مرادرک کنی؟؟
شیطنت هایت را دوست دارم
میخواهم باتوباشم تا اخر و بدان دوستت دارم
romann90@
خیلی ها این سوال رو این روزا از م می پرسن که چيکار می کنم. 
جواب اینه :
دارم خودمو برای یک جهش مالی جبران ميکنم و به لطف خداوند بزرگ قصد دارم خودمو از شر اجاره نشینی خلاص کنم. یعنی دفتر  و خانه رو کلا رهن کنم و راحت بشم. 
مساله دومی که دنبالش هستم اینه که میخام دنیا رو بگردم و ببینم قصد دارم کارهایی بکنم که تا حالا نکردم 
یکیش این که میخام پرواز با پاراموتور رو امتحان کنم 
دوم این که میخام دو تا کشور هند و ترکیه رو برم بگردم ببینم چه خبره 
چرا ای
سلام.
خوب هستید؟
خیلی خوشحالم با این که چند ماهی میشه ننوشتم، روزانه ۸ تا بازدید رو داره این وبلاگ متروک:))
سال خوبی برای همه آرزو ميکنم ... اگر هنوزم اینجا رو میخونید و نظری دارید بفرمایید. ارسال نظر فقط به صورت خصوصیه و تایید نمیشن نظرات. ولی خواهم خوند. 
اگر کامنتی میذارید که نیاز به جواب داره، لطفا آدرستون رو هم بگذارید.
ممنون از شما
دوستون دارم
تمام فکر و ذکرم شده کار و پول و موفقیت توی زمینه کاری و اقتصادی و علمی ... آدم های اطراف اهمیتشون داره برام کم میشه ... همدلی داره کم کم جوهر اش رو از دست میده دارم تمام خلاهام رو با با کار  و کار و کار و پول و گاهی دوستان پر ميکنم ... دیگه خسته شدم از بس دیگران بهم گفتن ازدواج کن ... نمیدونم چمه؟ نمیدونم چرا طبیعی رفتار نميکنم؟ شاید واقعا طبیعی رفتار ميکنم ... الان یه ارامش نسبی دارم یه آدم نسبتا موفقم و پرتلاش هستم و شرایطی دارم که باهاش کارهام رو پیش
حس ميکنم یه پیرزن شدم!
سارا بهم گف چقد موی سفید دراوردی!
خالم بهم گف مبینا دیگه مبینای قبلی نیست!چقد ساکت شدی!
فاطمه بهم گف خیلی بزرگ شدی!
نازی بهم گف اره خیلی بزرگ شدی سنگین شدی!
من چي شدم؟
من کیم؟
من همینیم ک کسیو نداره الان تو این تاریکی بشینه پیشش بغضشو خالی کنه..؟
من کیم؟
کسی ک نه دزفول ارامش داره نه تهران؟
نه دوستاشو دوس داره نه دوست داره باهاشون جایی بره؟
من چي شدم لعنتی!
چي شدم!
چقد حالم بده!
هیچي خوشحالم نمیکنه!هیچي نمیخندونتم!
هیچي راضیم
روزهای به شدت سختی رو دارم میگذرونم. هرروز تو خونمون یه دعوای درست و حسابی هست. ابجی شدیدا افسرده شده. وقتی میخواد حرف بزنه فقط اشک میریزه. داداش خوشبخت ترینه. اون بسریه که کار داره. بول داره. سالی چندبار مسافرت خارج ار کشور میره و کل دغدغه ش اینه که مو نداره. ابجی هرروز کوچيک تر و کوچيک تر میشه. موهاش سفید شدن. و فقط 28 سال داره. مامان تو بدترین حالته. الکی عصبانی میشه و شروع کرده به قرص خوردن. بابا...بابا فقط کار میکنه..فقط کار میکنه..فقط کار میکنه..
در مجموع میترسم از بعضی چيزها بنویسم. چيز خیلی خاصی هم نیست ها!!! اما بالاخره یک چيزی من را از نوشتن بعضی درد و دل هایی که در این خرابه منتشر ميکنم منصرف میکنه. گاهی با خودم فکر ميکنم و متوجه میشم وجود این وبلاگ بیشتر حکایت یک قرص مسکن داره که من حرف هایی که دارم در اینجا منتشر ميکنم و دیگه نیازی ندارم کسی باشه تا همون حرفا رو بهش بگم. این یکی از وجه های مثبت ابن وبلاگه. دومی اینکه من کلا به نوشتن معتاد شدم. نوشتن رو دوست دارم و تمایل دارم بنویسم و
از ناراحت بودن کسی خوشحال نمیشم ابدا، حتی اونی که بهم ضربه زده. ولی فهمیدم دنیا داره مکافاته یعنی چيدیروز کسی که چندین سال پیش به زندگیمون ضربه زده بود، پسر جوونش فوت شد و یه نوه ده ماهه موند رو دستش.. دقیقا همون حس...
اصلا خوشحال نیستم ناراحتم نیستم، بی طرفم فقط دارم نگاه ميکنم ولی واقعا دنیا داره مکافاته ...
با این که به نصف کتاب چگونه کتاب بخوانیم اثر آقایان "مارتیمر جی آدلر و چارلز لینکلن ون دورن" نرسیده ام ولی از همین حالا ناتور دشت اثر سلینجر داره صدام می کنه و از فاصله خیلی دور آینده ذهن "میچيو کاکو" داره بهم چشمک میزنه.
میل دارم تو پیشتر چيز ها آینده بلند مدت و کوتاه مدت داشته باشم.که از همین حالا دارم با انتخاب "کتاب" شروع می کنم.
وقتی همه ی تلاشت را داری که خونه گرم باشه اما خاله ی او میگه پشت سر هر مرد موفق یه زنیِ که ...بعد یه حرفشو میخوره میگی اون بی شعوره
بعد ته دلت میترسی !که مبادا او مثل قبل همه چي را یه جوری متفاوت با اون جوری که تو فکر میکنی به اونا انتقال میده
و حالا تا اینجاش مهم نیست
مهم اینه که مبادا او هم همین تفکر را داره
:(
من برای خدا انجام میدم کارهامو؟
من عمرمو دارم با چي معامله ميکنم
ترس ریشه در بی ایمانی داره
خدایا کمک لطفا
عکس آقای خامنه ای